اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۵ مطلب با موضوع «نادیده دوست» ثبت شده است

220

گاهی خودمو گوگل میکنم، اسمُ فامیلمُ، که به خودم برسم! لابه لای سایتا دنبال خودم میگردم پیداشم میکنم اما هربار با بار قبلی متفاوت به نظر میاد! یه بار کج دار و مریز، یه بار نصف و نیمه موفق، یه بار رتبه ی به ظاهر خفن تو یه رشته ی به نظر درِپیتی! امروز اما چیزی پیدا نکردم فکر کردم گوگلم دیگه منو فراموشم کرده اما به دقیقه نکشید که یه پس گردنی از خودم خوردم! گفته بودم از چسناله کردن بدم میاد؟! آره خلاصه امروز پیدام نشد! نبودم، حتی تو صفحه های دوم و سوم! اونقدر سِر شدم که صفحه ی چهارم رو چک نکردم گوگلو ترک کردم و به نشانه ی اعتراض درو به هم کوبیدم! اگه جون داشت میگفت هوی درو چرا به هم میکوبی بووووووق!! چشمام گرد میشد و خون جلوی چشمامو میگرفت، دهنمو وا میکردم و بوووووق!! اما خب جون نداشت لاکردار! دیدین بعضی وقتا حرفِ تُک زبونتو میگیره و خودش سرچ میزنه؟! خوشم میاد از فرز بودنش اما غلط املایی که میگیره خیلی خُنُک میشه! چپ چپ نگاش میکنم میخوام توضیح بدم که اشتباه تایپی بوده، نه املایی اما حال و حوصلشو ندارم! اونم که نمیفهمه فقط اداشو درمیاره! شعور نداره اما بیشعورم نیست درواقع! بعضی وقتام یه چیز سرچ میکنی میگه ببین بِیب من فکر میکنم منظورت این نیست میخواستی اونجوری بنویسی دمت گرم اما یه چیز دیگه نوشتی! بِیب که میگه یاد یکی از رفیقام میوفتم! راستی کجاست؟ چیکار میکنه؟ اسمُ فامیل اونم گوگل کنم کارسازه؟

 

پیـ نوشت: گوگلو میگم دیگه!

  • مِلیـ ــچَک

164

أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً ما تَذَکَّرُونَ 

 

+بچه ها رویسامون داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه! درسته که هرکسو خدا بخواد میبره پیش خودش اما ما تلاشمونو بکنیم نگهش داریم! خب؟ :(((


+براش دعا کنیم لطفا

  • مِلیـ ــچَک

16

جود؟!

بهت گفته بودم چقدر دوس دارم کصافطای مرض گفتنتو؟! ^_^

  • مِلیـ ــچَک

12

بارها با هم قرار گذاشته بودیم! نشده بود که بشه همو ببینیم! یا برای من مشکلی پیش میومد یا برای اون! چند روز قبل بهم گفته بود میای بریم این قرار نذاشته امونو بلاخره بذاریم و رستگار شیم؟!! با کلی خجالت گفته بودم اینبارهم به خاطر من نمیشه مسابقه دارم و فلان!!!! 
بعداز ظهر روز مسابقه:
جدول منفیه 60 رو خونده بودن منتظر بودم که اسممو صدا بزنن! واسه شهرداری تهران قرار بود روی تاتامی برم! کنار تاتامی درحال گرم کردن بودم سرمو به سمت جایگاه هم تیمی هام برگردوندم تا چیزیو که الان یادم نمیاد ولی احتمالا قمقمه ام بوده باشه رو ازشون بخوام برام پرت کنن که قیافه ی آشناییو دیدم! چشماشو ریز کرده بود تا اونیکه دنبالشه رو ببینه!! ولی داشت جایی رو غیر از اونجاییکه من بودم نگاه میکرد! طبیعی بود منه با حجاب با منه بی حجاب زمین تا آسمونه! با خودم گفتم با اون اسمش که میشناسمش صداش میزنم یا اونه و به سمتم برمیگرده یا هم ضایع میشم و یجوری خودمو نشون میدم که انگار پشت سریشو صدا زده باشم :دی 
صداش زدم سااااالییی!!! منتظر موندم! برنگشت! با خودم گفتم شاید نشنیده بلاخره سالن مسابقات بزرگ بود و همهمه ی زیادی داشت! دوباره صداش زدم اینبار برگشت! خودش بود! خودِ خودش! با همون لُپا ^_^ براش دست تکون دادم لبخند زد و لپای دوست داشتنیش جمع شد :)))
بغلش کردمو گفتم که منتظرم بمونه تا مسابقمو بدم و برگردم! باورم نمیشد واقعا واقعا اومده باشه! اصلا انتظارشو نداشتم! پکیجی از احساسات مختلف تو وجودم بود و خب استرس از همش بیشتر بود! داشتم با خدا معامله میکردم که اگه قراره ببازم حداقلِ حداقلش دور دوم ببازم :))) اولی که هیچی دومی و سومی رو هم بردم بدون اینکه امتیازی داده باشم یه راست رفتم فینال :) خب خیالم راحت شد :)) 
اون مسابقه رو دوم شدم تیممون هم دوم شد و همه ی عکسامونو سالی گرفت :) اون چند ساعتی که اونجا بود نه تنها من بلکه بقیه ی هم تیمی هامم با سالی گرم گرفته بودن و کلی خوش گذشت :)
دیگه هوا تاریک شده بود که از سالن زدیم بیرون! با سالی اولین های زیادی رو تجربه کردم! سالی اولین قرار وبلاگیم بود! اولین مترو سوار شدنم تو قسمت مردها بود! اولین کافی شاپ رفتن و آیس پک گروووون خوردنم بود! و هنوز من جبران نکرده بودم که قضیه ی انصرافم پیش اومد :)

#قرار_وبلاگی

lshfri
  • مِلیـ ــچَک

6

وقتی براش میخریدمش اصلا فکر نمیکردم که ببینمش ولی اونقدر زیادِ زیاد دلمو برده بود که بدون لحظه ای درنگ با ذوقی بچگانه کارتمو کشیدم و تا وقتی برسم خوابگاه هرازگاهی زیپ کیفمو باز میکردمو نگاش میکردم!
.
پیکسل جودی
.
تازه از کتابخونه خسته و له برگشته بودم! اون اوایل بود که تازه داشتم به مطالعه ی طولانی مدت عادت میکردم تا خودمو به تخت رسوندم طبق معمول قبل از هرچیزی اینستا رو چک کردم واسم پیام گذاشته بود من تو خوابگاه شمام!!
قیافه ی من بعداز خوندن پیامش :/// فک کن!!! جود تو خوابگاه ما بود!! مغز که نداشتم اون لحظه جاش یه علامت سوال بود!!!
یخورده بعد قرار گذاشتیم که همو ببینیم! (البته ماجراها داشتم تا خانوم افتخار بدن! از تیتاپی که روی یخچال اتاقمون گذاشت تا جودی که زیر دروازه ی زمین بازی براش گذاشتم :))) قایم موشک بازی میکردیم انگار :؟) درست یادم نمیاد فکر کنم ساعت 12 شب بود! هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم اولین باری که میبینمش با لباس راحتی و صورتی که یک ماهه اصلاح نشده باشه :دی فک کن!!! چه قیافه ی خنده داری داشتم :))) و چه اعتماد به نفس ستودنی ای!! اما اون لعنتی خوشگل خوشتیپ کرده طور و سانتی مانتال طور روی صندلی رو به روی گلستانمون نشسته بود!! عاقا قبول نیست! :))) از لحظه ای که دیدمش دیگه برام ناشناخته نبود انگار که کشفش کرده باشم ذوق زده از این کشف بزرگم تند تند حرف میزدم ولی اون برعکس من فقط خیره شده بود! انگار هنوز داشت دنبال بریدا میگشت :)) انگار هنوز باور نکرده بود! اون شب ما ماجراهاااا داشتیم! حرف برای گفتن زیاد بود اصلا احساس نمیکردم جودو برای اولین باره که میبینم!! فک کنم اونم همین احساسو داشت فقط هراز گاهی خیره میشد تا مطمئن بشه اینجاست منم واقعیم :)) بردمش قشنگ ترین جای خوابگاهمون!! پشت بوم! زیر ستاره ها کلی حرف زدیم راستش کلی هم غیبت کردیم :دی اون وقت شب معمولا کسی نمیاد رو پشت بوم آماااا از اونجاییکه قرار بود من کاااااملاااا پیش جود با خاک یکسان شم! (اضافه کنید به لباس خونگی و پشت لب سبز شده!) گرم حرف زدن بودیم که سایه ی دو نفر روی پشت بوم افتاد!! چونان جیغ بنفشی کشیدیم و پریدیم بغل هم که اون طفلکیا هم همزمان با ما جیغ کشیدن :))))))))))))) 
ساعت 2 و خورده ای بود که از هم دل کندیم!
مرسی جود :)
امیدوارم بازم بشه که ببینمت چون خیلی دلم برات تنگ شده :))))

#قرار_وبلاگی
  • مِلیـ ــچَک