جوریکه علی شادمان خواهرشو دوس داره
جوریکه بیانش میکنه
*_*
ص 77! صدای درب خانه ی همسایه ی شمال شرقی! صدای عجله کردن کفش هایی عاشق و خسته که پله هارا میدوید! صدای جیغ از سر ذوق کودکی یکساله! صدای غش غش خنده ی زن! صدای خوشبختی! احتمالا مرد هردوتایشان را درآغوشش حل کرده بود! ورق میزنم یک ربع وقت دارم ص 78 را به اتمام برسانم!