شام خورده بودیم و نخورده بودیم که راس ساعت 21:09 دقیقه بعد از آنهمه مادرت را اذیت کردن با سزارین به دنیا آمدی^_^ با عجله لباس پوشیدیم و به راه افتادیم! میخواستم برایت قشنگ ترین سبد گلی که تا به حال برای هر نو رسیده ای خریده اند را بگیرم اما آن وقت شب فقط چند گل فروشی باز بود و گزینه های انتخابی اندک! حتی کارت تبریک با عکس دختر نداشتند!!! مگر دخترمان چه اش از پسرها کم بود که کارت پسرانه روی دسته گلش بزنیم؟!! بنابراین از فروشنده خواستم که به جای قدم نورسیده مبارک، تولدت مبارک روی گلت بچسباند! مدتی بعد از ماشین که پیاده شدیم کارت نبود :/ اینور را بگرد آنور را بگرد آخر سر فهمیدیم به شال من چسبیده است :/// کارت هم فهمیده بود من خودم گل هستم^_^ به محض ورود سعی کردم با امکانات کم تا جاییکه میتوانم برایت خاطره جمع کنم:) بابا خط موهای پشت گردنش را کج زده بود از استرس! مادربزرگ هایت یکجا بند نمیشدن و بقیه هم به همین منوال! همه آنجا بودند ولی هیچکس هنوز ندیده بودت! من که میدانم حتما گفته بودی تا عمه ی نازنینم نیاید رخ نشان نمیدهم :))) چند ساعتی انتظار آمدنت سر درد را نصیبم کرده بود اما هنوز هم مشتاقانه با کوچکترین صدایی به سمت در میدویدم:) اول مادرت سپس تو خمیازه کنان آمدی :) 9 ماه آزگار جای گرم و نرم خوابیدن بد عادتت کرده بود :) کلی تمرین کرده بودم که وقتی آمدی چه بگویم اما درست با دیدنت همه چیز یادم رفت :/ فقط با ذوق و بالاترین محبتی که در دلم بود گفتم سلام ناااناااا :))) دایی ات گفت ای جااااانم! عمویت گفت سلام خوشگلمممم :)))) سوار آسانسور که شدی تا پیش مادرت بروی با تمام سرعت پله هارا پایین دویدم تا از بیرون آمدنت هم فیلم بگیرم اما حافظه اش پر شد :// بزرگترین ضدحالی که عمه ات میتوانست بخورد دقیقا همین بود :/
+چند نفری میگفتند شبیه من هستی :)) چی از این بهتر؟ از همین الان قولت میدهم که زیباترین خواهی شد ^_^ :)))))
+خدارو شکر که توی کل دنیا یه عمه دارم که بدون خجالت ازش گوشیشو بخوام حتی شاید بهش دستور بدم گوشیشو بده بهم :)))) 
