من خودمو تو نقطه ای پیدا کردم که یک قدم اونورتر میشم اونیکه خیلی باحجاب بود اما انگار همش داشته ریا میکرده و یه قدم اینور تر اونیم که خیلی مذهبیه! من یه چیزی بین این دوتام و تو همین نقطه آرامش دارم! نمیدونم یسری ها چطور میتونن درمورد اینکه فلانی چادریه اما نمیفهمم چرا یه بار میپوشه یه بار نمیپوشه صحبت میکنن!! چرا اینقدر تعصب چرا اینقدر جبهه گیری؟! انگار قراره اونیکه چادر میپوشه نخنده عاشق نشه بلند حرف نزنه!!! این مرز هارو کی برای من تعیین میکنه؟ تو؟!!! هر آدمی به یکچیزهایی وابستگیه روحی داره و یکچیزهایی هم براش جذابه این فهمش چندان پیچیده نیست! بارها خواستم که دیگه نپوشم چون اون لحظه مانعی برای دویدنم بوده چون اون لحظه مانعی برای کوله رو هردوتا شونه ام انداختن بوده چون اون لحظه حس کردم که علاقه ای ندارم که یه پارچه ی مشکی بدنمو بپوشونه چون اون لحظه میخواستم عین داداشام فوتبال بازی کنم! اما یه وقتایی دیگه حس کردم دلم تنگ شده واسه گیره به روسریم زدن و پوشیدن همون مانتو مشکی بلنده ام که خیلی دوسش دارم! (چادرم)
آیا شما همیشه یه مانتو میپوشید؟!
من تو این نقطه تعادل خودمو پیدا کردم و به هیچکسم اجازه ی به هم زدن تعادلمو نمیدم :) من شاید آدمی باشم که اعتقادات دینی داشته باشه اما هیچوقت سنتی نبودم و نیستم!
+سرت تو کار خودت باشه!
++مرسی اه