اِشکَفت

سلام خوش آمدید

53

جدی جدی داشتم میمردم! این اولین بار بود که چنین دردی رو تحمل میکردم اون هم به طور مداوم به قد سه روز!! زیر چشمام گود افتاده و بابت یه سرم و سه آمپولی که زدم خیلی بی حالم اما حداقل درد ندارم از این بابت آخیش!! به کدامین گناه باید این درد تحمل بشه رو نمیدونم! کاری هم به این ندارم که تو راه برگشت داشتم به خدا میگفتم همیشه یکی طلبکارتم بابت دختر بودنم! فقط اون لحظه که مامان رو به پنبه با ناراحتی گفت عزیزم تو هم این درد هارو قراره بکشی :((( پشیمون شدم از اینکه همش دعا میکردم دختر بشی عمه :( منو ببخش حالا درک میکنم مامان و مادر بزرگتو که برخلاف مردهای خونواده و من ترجیحشون این بود که پسر باشی :(((
  • مِلیـ ــچَک