تا حالا از خنده ی زیاد نفستون بند اومده؟!!!
چند روز پیش داشتم خاطره ی ضایع شدنمو توی باشگاه برای داداشم تعریف میکردم که اونقدر خندیدم گلوم به خِر خِر افتاده بود یه لحظه نتونستم خوب نفس بکشم مثل کسی که چیزی میپره توی گلوش سعی میکردم نفس بکشم سعی میکردم نخندم ولی اونقدر خنده دار بود که نمیتونستم! فک کن! هم مغزم فکر میکرد باید بخنده هم نگران تنفسش شده بود و همه ی این مدت داداشم نگران سرشو پایین انداخته بود :/ در صورتیکه اینجور موقع ها اونقدر اذیت میکنه آدمو که با خودت بگی غلط کردم برات گفتم اصن!! ولی اینبار سرشو انداخته بود پایین که نخنده تا منم خندم تموم بشه! میگفت اون لحظه فقط همین کار از دستم برمیومده برای نجات دادنت!! بماند که بعدش سینه ام به خس خس و درد افتاده بود، قلبم تند میزد، شکمم بابت انقباض و انبساط های تندش درد گرفته بود و انگار کوه کنده بودم اما خیلی چسبید! هیچوقت اینقدر زیاد نخندیده بودم =)))) فک کنم حقِ LOOOL رو به جا آوردم :))))
+خاطره رو نمیگم :))))