الان میفهمم وقتی زنداداشم از نداشتن لیاقت در برابر من میگه! الان میفهمم خوب بودن برای با من بودن کافی نیست! الان که چهارتا دیوار اتاقم پره از افتخاراتمه! از وقتی نگاهشو دیدم خیلی چیزا دستم اومد! دستم اومد که چقدر خودمو دست کم گرفتم! دستم اومد که هرکسی شغل خوبی داشته باشه لایق روبروی من توی اتاقم نشستن رو نداره! دستم اومد که دیوار روبرویی پراز اهدافمه دیوار کناری مدال هامو نشون میده دیوار پشت سرم مهارتمو توی نقاشی نشون میده من آدم تک بعدی ای نیستم اما اونقدر بد اعتماد به نفسم لگدمال شده که به خودم و به اطرافیانم اجازه داده بودم دست کم بگیرنم! کِی این اعتماد به نفس برمیگرده نمیدونم اما خیلی دوس داشتم حرفاشونو خیلی زیاد وقتی گفتن لیاقتتو نداره دخترم وقتی گفتن لیاقتتو نداره آجی!! گفتن خوبه خیلی خوبه اما نه برای تو! نه برای اهداف تو نه برای تو که جونِ مایی!! من؟ من رو ابرام! من اجازه داده بودم گمم کنن!! اما پیدام کردن دستمو گرفتن بغلم کردن!