باهاش خیلی جدی داشتم صحبت میکردم مابین حرفام صداهای بچگانه در میووردم دست و پاشو تکون میداد که بلندش کنم اما من اینکارو نمیکردم بازم به حرف زدن ادامه میدادم چند لحظه ای سکوت کردم که شروع کرد به حرف زدن :))) همه هیجانزده شده بودن ازم میخواستن بازم حرف بزنم دوباره و دوباره!! از اونروز ما باهم خیلی حرفا داریم من براش حرف میزنم سکوت میکنه با چشمای فندقیش خیره میشه به لبهام گاهی هم مستقیم چشم میدوزه به چشمام اما وقتی سکوت میکنم حرف میزنه و قندارو تو دلم آب میکنه!
#پنبه
