میخواهد برود! میخواهم برود اما بقیه نمی خواهند! 6 سال پیش هم من می خواستم او برود و رفت! آدم خودش بهتر میداند کی وقت رفتنش است مامانبزرگه روزهاست ماه هاست و سال هاست که منتظر رفتن است! من هم جایش بودم میخواستم بروم آخر مگر آدم برای چی زندگی میکند؟ وقتی پدر و مادرت، همسرت، چندتا از فرزندانت، خواهر و برادرانت آنجا هستند دل و دماغی برای ماندن نمی ماند! وقتی نمیتوانی راه بروی نمیتوانی درست نفس بکشی نمیتوانی لحظاتی از روز را بدون هیچگونه دردی سپری کنی رفتن را به ماندن ترجیح میدهی اما عمر با خداست!!! از روی بدجنسی ام نیست که میخواهم به خواسته ی دلش برسد بلکه از روی دوست داشتن زیادم است! میدانم باید برود تا دوباره بایستد دوباره راه برود از ته دل بخندد حتی بدود! وقتی به همه ی اینها فکر میکنم از ته قلبم برای چمدان بستنش خوشحال میشوم :)
مامان بزرگه میخواهد برود!