اونقدر دلم میخواد فرنی بخورم که قابل گفتن نیست! ما فرنی رو تو خوابگاه به عنوان یه وعده ی غذایی میخوردیم :) چقدرم میچسبید کنار بچه ها حرص زدن واسه یه لقمه بیشتر غذا خوردن :))))))))) مزه های نودلای خوابگاه انگاری فرق داشت با نودلای اینجا!! بماند که دو ماهی یه بار وقتی همه به اندازه ی کافی پول داشتیم نهایت لاکچری بودنمونو نشون میدادیم و پیتزا آوانت سفارش میدادیم و اون شب عروسیمون بود :)))) اونقدر میرقصیدیم بعدش که باز گشنمون میشد و باز میان وعده ی همیشگیمون یعنی نون و پنیر مرهمی واسه قورقورای شکممون بود! من از اولشم چایی خور نبودم ولی خوابگاه چه بخوای چه نخوای چایی خورت میکنه مخصوصا اگه اونقدری جمع دوستاتو دوست داشته باشی که برای چند دقیقه ای وسط اتاق نشستن و از هر دری صحبت کردن چایی خوردنو به جون بخری!! زندگی پراز دل کندنای اینجوریه! شاید سالهای بعد وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم برخلاف اینروزا هیچ حرف مشترکی نداشته باشیم! اما نهایتا میدونیم که چقدر کفه ی خاطره های خوبمون از کفه ی خاطره های بدمون سنگین تر بود و چقدر باهم خوشتر بودیم! :)
:)
+ ما که هنوز خوابگاه نرفتیم