پسر دایی ام در فامیل اولین کسی است که به خارج از کشور مهاجرت میکند! سال اول و دوم که کنکور داد و پزشکی قبول نشد از دایی ام قول مهاجرت گرفت! دماغش را عمل کرد و به سربازی رفت! علی تنها پسر از طرف خانواده ی مادری ام بود که پدر اجازه ی بازی کردن با او را به من میداد! آن هم به خاطر رودربایستی اش با دایی بود! سالی والی یکبار از تهران می آمدند شهرستان و چندروزی من و علی رفیق شیش هم میشدیم و میرفت تا نوروزِ سال بعد! بزرگتر که شدیم سلام دادنی دستش را نفشردم! صدایم کردنی جوابش را ندادم! آنقدر تکرار کردم که دیگر رفیق 6 که هیچ رفیق 100 همدیگر هم نبودیم! به بلوغ که رسید به شدت از رفتار های لوسش بدم می آمد! من زودتر بزرگ شده بودم انگار! اما پای هر فالی که وسط می آمد برای خالی نبودن عریضه اسم او را کنار اسم خودم میدادم! فکر میکردم آش کشک خاله ام است در هر صورت! دیروز که شنیدم چیز زیادی به رفتنش نمانده همه ی بچگی کردن هایمان یکباره به سرم هجوم آورد! اوریگامی هایی که با هم میساختیم! نقشه هایی که برای دزدیدن کوسن زیر دستِ دایی میکشیدیم! سینه خیز رفتن هایمان زیر مبلها! و با بی سیم صحبت کردن هایمان! :)))
+سفر بخیر رفیق!!
+از امتیاز پدرِ قاضی داشتنت استفاده کردی! حرصم کمی درمی آید اما نوش جانت!
به سلامت برود..