یه عالمه خانوم با چادر رنگیاشون تو حیاطمونن! از پشت پنجره که نگاشون میکنم یاد فیلم وضعیت سفید میوفتم! با هم حرف میزنن، میخندن، انارایی که چیدیم از باغمون رو انتخاب میکنن ^_^ بعضیاشون میخوان رب انار بگیرن بعضیاشون ترشی میخوان بندازن بعضیای دیگه اشونم که از اون انارای لاکچریه توی جعبه میبرن برای مهموناشون! مامان دیگه بعداز این سه سال یادگرفته چجوری انارا رو وزن بکنه اما بازهم خیلی دقت میکنه که اشتباه نکنه! بابا همیشه میگه فروشندگی و حساب و کتابش خیلی کار سختیه! با یکم اینور و اونور شدنِ وزنه حق الناس به گردن آدم میوفته! برای همینم همیشه یه چیزی اضافه تر از اونچه که باید رو تو کیسه ی مشتری میذاره! مشتریا همون همسایه ها و اقوام و دوستای خانوادگیه همیشگیمونن! مامان امسال حال و حوصله ی رب انار گرفتن نداشت برای همینم یه عالمه انار به همسایه ی روبروییمون داد و به جای پولشون قرار شد رب انارهارو نصف کنن! ایده ی جالبی بود!
شما لواشک درست میکنید؟! اگه درست میکنید خودشو لواشک میکنید یا کفی که روش گرفته میشه؟!! اگه کفِشو تاحالا دور ریختید بدونید که از زیانکارانید :)))) کفِش ده برابر! نه بیست برابر خوشمزه تر از خودشه *_*
+بابا به عنوان خادم داره میره سوریه :))
+اونقدر پستای پیش نویس شده دارم که به یه جمله ی حسن ختام نیاز دارن تا پست بشن که قابل شمارش نیستن!!!
