زند میگه همینطوری پیش برو تو مسیر درستی هستی! اما نمیدونه با چنگ و دندون خودمو لبه ی پرتگاهِ ترازم نگه داشتم! با صلابت نیستم و اعتماد به نفس اینکه همینو حفظ کنم ندارم! ذهنم به همه چی مشغوله از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد! یه چشمه اشو بگم همین بس که امروز بند دوم گفتار دو زیست بودم که رفتم تو فکر! تو فکرم اینقدر پسر همسایه رو زدم که حد نداشت! بعدشم شاد و خرسند از فکر اومدم بیرون به خودم دست مریزاد گفتم که اینقدر تو تصوراتم شجاعم!!! چرا زدمش؟! چون پیکانش زیر سنگینیه باندهای صوتیش به زور راه میره!! چون دم به دیقه از اون سر کوچه تا این سرش گاز میده اونم با آهنگی که پنجره های اتاقمو به لرزه درمیاره! انگار تو دهات اینا بنزین گرون نشده!! دلم نامه های بابا لنگ درازی میخواد! یک هفته است دارم سرکوبش میکنم دیگه کم کم داره کلافه کننده میشه این حجم از کنترل نداشتنم روی افکارم! اما از باشگاه خبرای خوبی دارم! بالاخره بعداز مدتها بین بچه ها جا افتادم! برام خیلی سخت بود این مدت مثل غریبه ها بودن! اونم منی که همیشه آشنا ترین بودم! بچه های رزمی یخشون با دوتا مبارزه آب میشه اما بچه های رقص اینطور نیست! آهنگ بلند امان نمیده که دوکلام با هم صحبت کنیم یا مثلا مشت من صاف نمیخوره تو دماغ کسی که بخوام ازش عذر خواهی کنم و باهم دوست شیم! بنابراین زمان میبره تا کناریه من جا بمونه و من پاشو لگد کنم و دو کلام بینمون رد و بدل شه!!!
+میدونید! من هیچوقت هیچکدوم از جامدادیامو به اندازه ی این دوس نداشتم^_^ همیشه خیلی پسرونه برای خودم جامدادی و کیف و دفتر میخریدم! حتی دبستانی هم که بودم کیفم از این پرنسس مرنسسا نداشت!! احساس میکنم کودک درونم داره تلافی میکنه! این حجم از سرخوش بودن این حجم از بیخیالی و باری به هرجهت بودن این حجم از دنیا رو آب ببره به دست چپ لاغرم بودن رو اولین باره که در خودم شاهدش هستم!
+یه چیز دیگه هم میخواستم بگم! خاک تو سرِ اون عاشقی که تا گردن میره تو دریا درحالیکه گوشیه نازنینش تو جیبشه! خودمو میگم :(

عاشق حواس نداره که ،،،
گوشی خوبه ،
مورد داشتیم خوده طرف رو کلن آب برده ...
بعد چند مدت به زور جسدشو پیدا کردن +_+
بگو خدا بیامرزتش :|