اِشکَفت

سلام خوش آمدید

207

خیلی وقت پیش داداشم بهم گفته بود اینقدر دیوونه بودنت میترسونتم! اینکه از چیزی نمیترسی از چیزی خجالت نمیکشی ممکنه کار دستت بده! از اون کاری که ممکنه دست خودت بدی میترسم آجی! فکر کنم اونموقع ها 16 یا 17 سالم بود! اونموقع ها با خودم فکر کرده بودم مگه چه کاری ممکنه دست خودم بدم؟! اینکه از شیشه ی اتوبوس سرویسمون پریدم پایین چون شلوغ بوده مگه بده؟!!! یا اینکه عادت های ماهیانه امو برعکس بقیه ی دوستام پنهون نمیکنم مگه بده؟!! یا اینکه بدون اینکه بترسم به خاطر رفتار بد معاون مدرسمون امضا جمع کردم و معاون مدرسمونو توی دفتر مدرسه به گریه انداختم و مجبور به عذر خواهی کردن شد مگه بده؟!! 

خب اینا به خودیه خود بد نبودن! اما با گذشت زمان متوجه شدم که کار دست خودت دادن یعنی چی! اینکه از راحت اعتماد کردن نترسی! از تنهایی تو شهر غریب بیرون رفتن نترسی! از اینکه سینه سپر کنی و بگی عااااااشقم خجالت نکشی! هروقت دلت خواست چادرتو سر کنی! دیدی دست و پا گیره دربیاری بذاری تو کوله ات و بدویی!! یعنی چی!! یعنی نگاه مردم! یعنی حرف مردم! چون اونا مثل من نمیبینن! اونا مثل کسی زندگی میکنن که دائم ماهیچه های بدنشو منقبض کرده و رها نمیکنه! کسی که خیلی روئه رو با انگشت نشون میدن! میگن همونه هااااا! درحالیکه دارن به اون روی خودشون که هنوز لو نرفته فکر میکنن! 

احساس میکنم دیگه رو نیستم! زیر نگاه های بقیه عوض شدم! چیزیو نشون میدم که نیستم! کاری که دلم میخواد رو اونقدر دیوونگی و انرژی ندارم برای انجام دادنش! اما هنوزم دیوونم! همینکه یهو 5 ترم درس خوندنمو دود میکنم و انصراف میدم یعنی دیوونم! همینکه هنوزم اینجا مینویسم یعنی دیوونم!

  • مِلیـ ــچَک