امروز بعداز مدتها تاکسی سوار شدم! ملت به جان هم افتاده اند! یکی از یکی عصبانی تر و رنجورتر! از همدیگر بدشان می آید نمیدانند سرشان را به کجا بکوبند از این حجم بدشانسی و جبر جغرافیایی ای که به سرشان آمده! از مشاور کنکور بگیر تا راننده ی تاکسی و حاج آقای عمامه به سری که ریشش به رنگ دندان هایش شده کاری از دستش بر نمی آید اما نیمی از این مملکت از او و امثالهم متنفر شده اند! خشمگین از حضورشان کار به زد و خورد میکشد و دست روی ریش سفید بلند میکنند بدون اینکه ذره ای عذاب وجدان داشته باشند! والا حق دارند! بلا حق دارند! بهشان حق میدهم که تا این حد عصبانی باشند! همین هفته ی پیش بود که به مرز جنون رسیده بودم! حرف موشک و هواپیما که شد جول و پلاس اینستا و تلگرام را جمع کردم و همه ی اتفاقات اخیر را در ذهنم تا جاییکه میتوانستم پس زدم بلکه بتوانم چند ساعتی درس بخوانم به امید آینده ای روشن که با هر ضرب و زوری بود برای خودم در ذهنم دست و پا کرده بودم! اما حالا! راننده با شنیدن اخبار رادیو صدایش را زیاد میکند! همه چیز به یکباره بر سرمان آوار میشود! بله پذیرفته اند که کار خودشان بوده هرچند که ناخواسته هرچند که غیرعمد! اما کار خودشان بوده! و من بیخود همه ی این چند روز امیدوار بودم که نشنوم!
+بیاین از پنجره ی اتاق من بیرونو نگاه کنیم و به این فکر کنیم که درخت توت چجوری گنجشک گرفته!؟
+بیاین همدیگه رو بغل کنیم و باهم داغدار درد مشترکمون باشیم!
