اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۲ مطلب با موضوع «در نوردیدن مرزهای خیال» ثبت شده است

258

یه پیس از عطر سیلور سنتی که برای انار خریدم روی لباسم میزنم و آروم بو میکنم! چشمامو میبندم و سعی میکنم قلبم رو از کسی که به من آسیب میرسونه به فرد خیالی اما همیشگی ای به نام انار وابسته کنم! روی کاناپه ی وسطِ خونه ی جان اُلاو لم دادیم و من درحالیکه سرمو روی پای انار گذاشتم کتاب دختر پرتقالی رو ورق میزنم و به خاطر انار با صدایی بلندتر از زمزمه شروع به خوندن میکنم! از دیروز که روی ماه خداوند را ببوس رو تموم کردیم و دختر پرتقالی رو شروع کردیم بدجور دلم میخواد دختر پرتقالی ای که جان اُلاو درموردش اینقدر عاشقانه مینویسه همون ورونیکا باشه! نیمی از کتاب رو رد کردیم که جان پرسشی رو با پسرش مطرح میکنه که دوسالی هست من هم درگیرشم! به وجد میام هیچ فکر نمیکردم کتابی که انتخاب کرده باشم موضوعی مطابق با دغدغه های این روزهام داشته باشه! بارها با انار درموردش بحث کردیم من مخالف و اون موافق بچه دار شدن! البته من با پرورش دادن یک بچه مشکلی ندارم بحث سر بیولوژیکی بودن یا نبودنشه! بگذریم!

جان پرسشش رو اینطور مطرح میکنه "تصور کن تو در آستانه ی افسانه ی آغاز خلقت هستی یعنی بیلیون ها سال پیش که همه چیز خلق شد و تو قادر به انتخاب باشی که میخوای متولد بشی و روی این سیاره زندگی کنی یا نه؟ اگه شانس انتخاب داشتی کدوم رو انتخاب میکردی؟ آیا زندگی محدود* روی زمین رو انتخاب میکردی که بعداز مدتی همه چی رو رها کنی و حق برگشتن نداشته باشی؟ یا مودبانه پیشنهاد رو رد میکردی و میگفتی متشکرم؟ فقط این دو انتخاب رو داری چون قانون اینو میگه. با انتخاب زندگی مرگ رو هم انتخاب کردی. دقت کن در جواب دادن" 

چند بند بعد میگه " اگر تو زندگی رو انتخاب کنی با همه ی مصیبت ها و خوشبختی هاش دیگه من چیزی به نام عذاب وجدان بابت به وجود آوردنت نخواهم داشت"

خط پایانی از صفحه ی پایانی کتاب رو که میخونم لبای پوسته پوستمو تَر میکنم و دمغ به چشمای خندون انار خیره میشم! همه چیز به نفع ایشون پیش رفته و حرفی باقی نمونده اما من هنوز هم قانع نشدم!

 

* (به هرحال عمر هر انسانی محدوده هرچقدر هم طولانی بوده باشه یه روزی چ بهش خوش گذشته باشه و چ بد گذشته باشه باید این دنیارو ترک کنه!)

  • مِلیـ ـچَک

250

چشمامو میبندم! به آینده ی دورم نگاه میکنم! به روزی که انار کنارم نشسته و به مقصد هیچ کجا کمپرمونو میرونم! دلِ فراموشکارم آرومه! ضبط صوت ماشین آهنگ مورد علاقمونو پخش میکنه و ما با خنده و ادا اطوار همراهیش میکنیم! انار هلی شاتو میده بیرون و من با ترس و لرز جگرگوشمو نگاه میکنم که کنار کمپرمون مارو در طی کردن جاده ی اسالم به خلخال همراهی میکنه! کنار میزنم که از مسیر هم لذت ببریم! مقصد مهم نیست عجله نداریم یه ماهو وقت داریم برای لذت بردن از توی دل طبیعت بودن برای لذت بردن از کنار هم بودن! دست میکشم توی کشت سبز گندم! هنوز فصل درو نرسیده لمس تیزی گندم ها کف دستم دلمو قلقلک میده! صدام میزنه! شاید هناسم*! میخندم و به سمتش برمیگردم! میبوسمش و صورتشو نوازش میکنم چشمای با محبتش که به چشمام میوفته لبخند میزنه دلم میره برای حالمون یادم نمیاد هیچوقت این حسو تجربه کرده باشم! 

 

 

پیـ نوشت: خیال!

پیـ نوشت: خدا دلت را به یک جبران جانانه شاد کند :)

*کلمه ها تموم نمیشن! میتونن قشنگتر بشن با مسما تر با حال بهتر ...

  • مِلیـ ــچَک