دقیقا همینقدر خونسرد مثل خودش در این جور مواقع :)
هیلنازمون دو سالشه با اون حرف زدن قشنگش تو جمع به اون میگه عاشگتم :)))
داشتم فکر میکردم که چه اشتباه بزرگی!! همزمان مامان سرشو به سمتم خم میکنه و میگه چه اشتباه بزرگی !!!
بی رمق زل میزنم به صفحه کیبورد لب تابم! دوس دارم برگردم به سه سال پیش همونقدر شاد همونقدر پرانرژی! چند خطی مینویسم پاک میکنم مینویسم دوباره پاک میکنم! اونقدر ننوشتم که مغزم زباله دونیه حرفهای نگفته است! اونقدر ننوشتم که کلمه ها دیگه خوب جمله نمیشن! دارم فکر میکنم اونقدر نکشیدم که شاید حتی نقاشی هم از یادم رفته باشه!! اونقدر ورزش نکردم که برای اولین بار تو زندگیم میتونم بگم شکم دارم! اونقدر ندویدم که با چند قدم سربالایی رفتن به نفس نفس میوفتم! اونقدر نه من آفتابو دیدم و نه اون منو که به شدت رنگ پریده به نظر میرسم! به پشت سرم که نگاه میکنم احساس میکنم هرلحظه بیشتراز قبل تو خودم فرو میرم و کم مونده تا فوت مغزی بشم!! کم مونده تا غرق بشم بدون اینکه چیزی از خودم به جا بذارم توی این لعنتیه خراب شده! اولین باره میگم لعنتیه خراب شده!! داستان اصلا عاشقانه نیست! اگه تا اینجای پست فکر میکردین اینجوریه سخت در اشتباهین! من فقط برای تلاش هام نتیجه میخوام! دلیل پیشرفت نکردنمو هم میدونم همه چیز واضح و روشنه! فکری که درگیره عمرا بتونه رها بشه!