اِشکَفت

سلام خوش آمدید

23

وسطِ وسطِ منصوبات خیلی جدی داریم تست میزنیم من کاملا تو جوم که زودتر از اون تستو بزنم یهو مدرس میگه: عمو جااااان یکم ساکت بازی کنین!! بعد میگه: اول صبحی من دارم اینجا ضبط میکنم یعنی قوقولی قولوق -_- 

دقت بفرمایید قوقولی قولوق!!!!! :))))))

لحظه ای شوک! و بعد عوامل پشت صحنه! جلوی صحنه! منی که اینور مانیتورم همه باهم غش غش میخندیم :)))))) ظاهرا ایشون اینقدر عربی حرف زدن فارسی یادشون رفته^_^


+البته از سلاطین سوتی استاااااد ربیعیانه بزرگه که اون خودش 5 یا 6 تا پست میخواد :)))

  • مِلیـ ــچَک

22

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

21

+چرا بیدارش نکردی ساعت 8؟
_خودت میگی وقتی استراحت میکنه کاریش نداشته باش! 
+من وقتی میگم بیدارش نکن که بین درساش 5 دقیقه میخوابه نه صبح!
_ای باباع من نمیدونم به کدوم ساز تو و دخترت برقصم دیگه!

مکالمه ی والدین یه کنکوری روزی که به جای 7 و 45 دقیقه 9 و 37 دقیقه بیدار شده :/
  • مِلیـ ــچَک

20

همه ی کتابای من کتابای پسرداییمن!! بعضی وقتا یهو به خودم میام میبینم دارم با پسر داییم کل کل میکنم :/ درحالیکه اون روحشم خبر نداره :دی بعضی وقتا به طرز بسیاااار خنده داری تستی رو که اون نشانه دار کرده رو من به راحتی میزنم اونموقع ها رد خور نداره من حتما باید قر بدم :))))
چندوقت پیش از لا به لای کتاباش یه کاغذ پیدا کردم :)))) چرا اینقدر لذت بخشه تو احساسات کسی فضولی کردن آخه؟ ^_^ ظاهرا پسردایی بنده عاشق یه نفر میشه اونم به طرز فجیعی ایشونو قهوه ای میکنه ولی اینقدر دوسش داشته که همون کاغذیو که سند قهوه ای شدنشه لای کتاباش نگه داشته :) البته یکمی هم ناراحت شدمااا ولی بیشترتر خوشحال شدم چون شنیده بودم باید خیلی فکر آروم و بدون مشغله ای داشته باشی تا بتونی کنکورتو خوب بدی و فلان! 

+عاقا! خیلی حالم خوبه برای همین احساس میکنم اتفاق بدی میخواد بیوفته :/
  • مِلیـ ــچَک

19

شاید باورتون نشه ولی من تازه فهمیدم بریدا اسم یه شهره تو سومالی -_-


بریدا

  • مِلیـ ــچَک

18

  • مِلیـ ــچَک

17

یه چیزی توی وجودم بهم میگه که میتونم! هرچقدر که غیر ممکن هم به نظر برسه من میتونم! حتی وقت هایی که ناامیدم هم زیرحرفش نمیزنه فقط غمگین میشه که شاید دیرتر بتونم به خواسته ام برسم! من پول نمیخوام! من حال خوب میخوام! به جا آوردن حق این کالبد رو میخوام! میخوام خیالم راحت باشه که رسالت روحی که در من دمیده شده رو اونطور که باید به جا آوردم بدون کم و بدون کاست! 

+یکمی هم قلمبه سلمبه گفتم :)))
  • مِلیـ ــچَک

16

جود؟!

بهت گفته بودم چقدر دوس دارم کصافطای مرض گفتنتو؟! ^_^

  • مِلیـ ــچَک

15

وبلاگمو دوباره از نو ساختم تا حالمو خوب کنه دوباره نوشتم تا بهترتر بشم تو دوره ای که خیلی تنها به نظر میرسم یا حداقل اینجوری احساس میکنم اما با اینکه همش ده روز از شروع دوبارم میگذره کامنتای خصوصی ای داشتم که دلمو به راحتی شکسته! نه یکی نه دوتا!! برام مهم نیست چی درموردم فکر میکنین اگه یک درصد احتمال میدین که حرفتون ناراحتم میکنه کامنت نذارید! نمیبندم کامنتارو چون دوست خوب هم کم ندارم!
  • مِلیـ ــچَک

14

سر یکی از کلاس های عمومی استادمون پرسید: از بینتون کسی هست که توی خونه دامن بپوشه؟ یه سریا که تعداد کمی هم داشتن دستشونو بالا بردن! دوباره پرسید چرا؟!! هرکی یه چیزی میگفت! یکی میگفت اونوقت باید خیلی مواظب راه رفتنمون باشیم! یکی دیگه میگفت به پاهام میپیچه! یکی دیگه میگفت ...!! وقتی صحبتای بچه ها تموم شد رو به هممون گفت که بپوشید تا بیشتر دختر بودنتونو احساس کنید!!! اونموقع زیاد چیزی از منظورش نفهمیدم! سکوت کرده بودم اصولا عادت ندارم سر کلاسا تا مستقیما چیزی ازم پرسیده نشده حرف بزنم!! امروز دامن گل گلیمو پوشیدم! چین داره و تا مچ پام میرسه! رنگ غالبش صورتیه و به اندازه ی پنج سانت دور تا دورش گیپوره! راست میگفت!  بیشتر تر احساس میکنم که دخترم! بهم احساس ظریف بودن میده! هرازگاهی بلند میشم رو به آینه می ایستم و میچرخم^_^ دامنم چند سانتی بالا میاد و بیشترتر ذوق میکنم!! به همین سادگی :)
  • مِلیـ ــچَک

13

استوری های امیرعلی رو دیدین؟!!

روایتگر خیلی خوبیه :)

https://www.instagram.com/amir.ali_gh

  • مِلیـ ــچَک

12

بارها با هم قرار گذاشته بودیم! نشده بود که بشه همو ببینیم! یا برای من مشکلی پیش میومد یا برای اون! چند روز قبل بهم گفته بود میای بریم این قرار نذاشته امونو بلاخره بذاریم و رستگار شیم؟!! با کلی خجالت گفته بودم اینبارهم به خاطر من نمیشه مسابقه دارم و فلان!!!! 
بعداز ظهر روز مسابقه:
جدول منفیه 60 رو خونده بودن منتظر بودم که اسممو صدا بزنن! واسه شهرداری تهران قرار بود روی تاتامی برم! کنار تاتامی درحال گرم کردن بودم سرمو به سمت جایگاه هم تیمی هام برگردوندم تا چیزیو که الان یادم نمیاد ولی احتمالا قمقمه ام بوده باشه رو ازشون بخوام برام پرت کنن که قیافه ی آشناییو دیدم! چشماشو ریز کرده بود تا اونیکه دنبالشه رو ببینه!! ولی داشت جایی رو غیر از اونجاییکه من بودم نگاه میکرد! طبیعی بود منه با حجاب با منه بی حجاب زمین تا آسمونه! با خودم گفتم با اون اسمش که میشناسمش صداش میزنم یا اونه و به سمتم برمیگرده یا هم ضایع میشم و یجوری خودمو نشون میدم که انگار پشت سریشو صدا زده باشم :دی 
صداش زدم سااااالییی!!! منتظر موندم! برنگشت! با خودم گفتم شاید نشنیده بلاخره سالن مسابقات بزرگ بود و همهمه ی زیادی داشت! دوباره صداش زدم اینبار برگشت! خودش بود! خودِ خودش! با همون لُپا ^_^ براش دست تکون دادم لبخند زد و لپای دوست داشتنیش جمع شد :)))
بغلش کردمو گفتم که منتظرم بمونه تا مسابقمو بدم و برگردم! باورم نمیشد واقعا واقعا اومده باشه! اصلا انتظارشو نداشتم! پکیجی از احساسات مختلف تو وجودم بود و خب استرس از همش بیشتر بود! داشتم با خدا معامله میکردم که اگه قراره ببازم حداقلِ حداقلش دور دوم ببازم :))) اولی که هیچی دومی و سومی رو هم بردم بدون اینکه امتیازی داده باشم یه راست رفتم فینال :) خب خیالم راحت شد :)) 
اون مسابقه رو دوم شدم تیممون هم دوم شد و همه ی عکسامونو سالی گرفت :) اون چند ساعتی که اونجا بود نه تنها من بلکه بقیه ی هم تیمی هامم با سالی گرم گرفته بودن و کلی خوش گذشت :)
دیگه هوا تاریک شده بود که از سالن زدیم بیرون! با سالی اولین های زیادی رو تجربه کردم! سالی اولین قرار وبلاگیم بود! اولین مترو سوار شدنم تو قسمت مردها بود! اولین کافی شاپ رفتن و آیس پک گروووون خوردنم بود! و هنوز من جبران نکرده بودم که قضیه ی انصرافم پیش اومد :)

#قرار_وبلاگی

lshfri
  • مِلیـ ــچَک

11

قرارمون دو هفته یه بار بعداز ظهر جمعه با ویوی تافه!! دیروز که از خواب بیدار شدم هوا ابری بود! دلم گرفت که نکنه فراموش کرده قرارمونو اما نه! تا قبل از ظهر هرجور شده خودشو رسوند به حیاطمون! وقتی تو حیاطمونه یعنی توی تاف هم هست!!با ذوق بعداز دو هفته روبروی آینه ایستادم و با موجودی وحشتناک روبرو شدم:)) از لبو به هلو تبدیل شده و راهیه روستا شدیم :) 
تاف جان! به برفات بگو آب نشن تو همینجوری قشنگی لعنتی!!

تاف

+اقلام زیر آتیش: 5 عدد بادمجان! 5 عدد سیب زمینی! یک عدد پیاز! 
+اقلام روی آتیش: سه عدد سوسیس! چای! نان ساجی!
+یادش بخیر! اونموقع ها که پیاز ارزون بود بیشتر با خودمون میبردیم :/
  • مِلیـ ــچَک

10

باید بیشتر به خودم احترام بذارم! از این لحاظ جاییکه نامحرم محسوب میشم نرم :)
دیشب تو جمعی بودم که همه بابت یچیز ناراحت بودن که من خبر نداشتم و دائما سعی میکردم حالشونو خوب کنم البته من نمیدونستم بابت چیزی ناراحتن! طبیعی بود که همه باهم میگرن ارثیشون گرفته باشه! فکر میکردم باقی هم حوصله ندارن!! الان که اون موضوع رو از کسی دیگه فهمیدم احساس دلقک بودن بهم دست داده!! و خب این خیلی ناراحت کننده ست! همینجوریش فکر میکنن من یه بی احساسم که... پس زده!!! حتی چندبار غیر مستقیم به روم آوردن! هه! 
الان که چهره ی دیروز عمو به خاطرم میاد و خودمو بیرون از چشمای خودم میبینم که بلند بلند دارم قهقهه میزنم بدون اینکه بدونم چه خبره دوس دارم بمیرمممم :(
  • مِلیـ ــچَک

9

دقیقا از وقتی که عاقای مشاور در جواب استرس دارم گفتنِ من گفتند که امسال نشد هنوزم فرصت هست و من بقیه ی حرفهاشو دیگه یادم نمیاد!!! دقیقا از همون موقع یه مقداری پیچ درس خوندنم شل شده :)))) جالب و در عین حال وحشتناک اینکه به هیچ جامم نیست!! آماااا از اونجاییکه خودمو میشناسم اگه از فردا که شنبه ست استارت 15 ساعت خوندنمو نزنم دیگه یقینا هیچی نمیشم :) پس...!! -_- آدم میشی یا نه!؟؟

+ ... خط و نشونایی بود که برای خودم کشیدم :))
  • مِلیـ ــچَک

8

عمه جون اگه میدونستی همه چقدر منتظر اومدنتن 6 ماهه به دنیا می اومدی اما بهت حق میدم اگه بخوای همه ی 9 ماه فرصتتو توی شکم مامانت بمونی و مارو هرلحظه بیشتراز قبل مشتاق به دیدنت کنی! آخه میدونی؟! منو هم اگه میذاشتن بیشتر اون تو میموندم! مگه جایی گرم و نرم تراز شکم مامانا وجود داره؟! هرچقدر دلت میخواد به ملودیه روده ها گوش بده و ذوق کن بابت بوسه هاییکه بابا رو شکم مامان میزنه و به تو القا میشه! اون تو که هستی خیلی با ارزشی! مامان آروم راه میره و بابا با دقت تر رانندگی میکنه که اذیت نشی! مامانبزرگ برات قورمه سبزی درست میکنه تا مزه مزه کنی و یادت نره که عضوی از خانواده ی ب... شدن یعنی قورمه سبزی دوست داشتن! بابابزرگ مرتب حال عروسشو میپرسه و بهش سرمیزنه! همش به خاطر وجود تویه فسقلی که الان فک کنم دیگه اندازه ی کف دستم بشی :)) عمو هم که بی صبرانه منتظره باهات تیم فوتبال دستی تشکیل بده :)))  کافیه یه لگد بزنی تا همه چشماشون قلبی بشه :) دخدررر هیچ حواست هست کلی خاطرخواه داری این بیرون؟!

عمه جون ببخشید که هنوز اسم نداری!! 
این همه وسواسمونو بذار به حساب دوستداشتن زیادمون :) بوس به کلت!
  • مِلیـ ــچَک

7

عاقا! یکی منو دعوت کنه به این چالشه که با دست خط خودت باید پست بذاری! من روم نمیشه بدون دعوت جایی برمممم :)))
  • مِلیـ ــچَک

6

وقتی براش میخریدمش اصلا فکر نمیکردم که ببینمش ولی اونقدر زیادِ زیاد دلمو برده بود که بدون لحظه ای درنگ با ذوقی بچگانه کارتمو کشیدم و تا وقتی برسم خوابگاه هرازگاهی زیپ کیفمو باز میکردمو نگاش میکردم!
.
پیکسل جودی
.
تازه از کتابخونه خسته و له برگشته بودم! اون اوایل بود که تازه داشتم به مطالعه ی طولانی مدت عادت میکردم تا خودمو به تخت رسوندم طبق معمول قبل از هرچیزی اینستا رو چک کردم واسم پیام گذاشته بود من تو خوابگاه شمام!!
قیافه ی من بعداز خوندن پیامش :/// فک کن!!! جود تو خوابگاه ما بود!! مغز که نداشتم اون لحظه جاش یه علامت سوال بود!!!
یخورده بعد قرار گذاشتیم که همو ببینیم! (البته ماجراها داشتم تا خانوم افتخار بدن! از تیتاپی که روی یخچال اتاقمون گذاشت تا جودی که زیر دروازه ی زمین بازی براش گذاشتم :))) قایم موشک بازی میکردیم انگار :؟) درست یادم نمیاد فکر کنم ساعت 12 شب بود! هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم اولین باری که میبینمش با لباس راحتی و صورتی که یک ماهه اصلاح نشده باشه :دی فک کن!!! چه قیافه ی خنده داری داشتم :))) و چه اعتماد به نفس ستودنی ای!! اما اون لعنتی خوشگل خوشتیپ کرده طور و سانتی مانتال طور روی صندلی رو به روی گلستانمون نشسته بود!! عاقا قبول نیست! :))) از لحظه ای که دیدمش دیگه برام ناشناخته نبود انگار که کشفش کرده باشم ذوق زده از این کشف بزرگم تند تند حرف میزدم ولی اون برعکس من فقط خیره شده بود! انگار هنوز داشت دنبال بریدا میگشت :)) انگار هنوز باور نکرده بود! اون شب ما ماجراهاااا داشتیم! حرف برای گفتن زیاد بود اصلا احساس نمیکردم جودو برای اولین باره که میبینم!! فک کنم اونم همین احساسو داشت فقط هراز گاهی خیره میشد تا مطمئن بشه اینجاست منم واقعیم :)) بردمش قشنگ ترین جای خوابگاهمون!! پشت بوم! زیر ستاره ها کلی حرف زدیم راستش کلی هم غیبت کردیم :دی اون وقت شب معمولا کسی نمیاد رو پشت بوم آماااا از اونجاییکه قرار بود من کاااااملاااا پیش جود با خاک یکسان شم! (اضافه کنید به لباس خونگی و پشت لب سبز شده!) گرم حرف زدن بودیم که سایه ی دو نفر روی پشت بوم افتاد!! چونان جیغ بنفشی کشیدیم و پریدیم بغل هم که اون طفلکیا هم همزمان با ما جیغ کشیدن :))))))))))))) 
ساعت 2 و خورده ای بود که از هم دل کندیم!
مرسی جود :)
امیدوارم بازم بشه که ببینمت چون خیلی دلم برات تنگ شده :))))

#قرار_وبلاگی
  • مِلیـ ــچَک

5

امروز به طرز ویار گونه ای وبلاگ خوندم وبلاگ خوندم وبلاگ خوندممم!
یادم رفته بود چقدر آدم ها برام جذابن وقتی نوشته هاشونو میخونم! چقدر دلم میخواد بیشتر بخونم بیشتر بدونم ازشون ولی همینکه نمیتونم حس خوبی داره!!! یادم رفته بود اینکه قیافشونو متصور بشم چقدر لذت بخشه برام! چقدر حیف که هرازگاهی رشته ی علایقاتم از دستم درمیره و تا مدتها فراموشم میشه!
  • مِلیـ ــچَک

4

عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد همینم میترسوندش! پرسید هیچوقت تو خوابگاه گریه کردی؟! یجوری که همه بفهمن؟! براش از بهار پارسال گفتم! بعداز دیدن اون فیلما و اون لرزشای عصبی بدنم با چشمای گرد شده گفت هیچوقت فکر نمیکردم دختر عاقلم تا این اندازه عاشق بشه!! غش غش خندیدیم از حماقتم ولی گفتم که مامان راضی ام! به نظرم باید حس میشد باید درک میشد باید بزرگ میشدم! فقط نگاهم کرد! بهش حق میدم چون مامان هیچوقت عاشق نشده ولی از عاشق شدن بابا گفت برام!!! از اینکه بعداز مامان باز هم سر و کله ی اون خانم پیدا شده بود اما بابا خیلی محترمانه ردش کرده بود :))) باعث شد یک ذره از دید بدی که نسبت به مردها پیدا کرده بودم کمتر بشه باعث شد برای یکمی هم که شده احساس بهتری داشته باشم!
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم...
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم... 
انگار ذره ذره اعتماد به نفس داغونمو تعمیر شده بهم برمیگردوند! انگار من بودمو آینده ای که حداقل امشب دیگه ازش نمیترسیدم :))
ممنونم مامان
بازم بیا
  • مِلیـ ــچَک