اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۷ مطلب با موضوع «ته مونده ی صدفها» ثبت شده است

182

همونقدر که من بوسیدنِ گردنِ پنبه رو دوس دارم مامان هم بوسیدن گردن منو دوس داره! حتی شاید بیشتر! ولی من قلقلکم میاد و خیلی وقت بود که مامان اقدام به بوسیدن میکرد و من از زیرش درمیرفتم! شاید یک یا دوماه بود که به خواستش نرسیده بود :))) امروز قبل از اینکه برای نماز صبح بیدارم بکنه پاورچین پاورچین به تختم نزدیک شده بود و به خواستش رسیده بود :)))) ظهرم باز حواسم نبود شکارم کرد :))))))))) عین بچه ها ذوق میکرد و به اینکه من به خودم میپیچیدم و مورمورم میشد عش عش میخندید :))))))))))))

 

+به همه ارث میرسه به منم ارث میرسه :دی

  • مِلیـ ــچَک

170

دلم گرفته! 

کاش دل نداشتم :(((

  • مِلیـ ــچَک

151

آدم هیچوقت از عشق متنفر نمیشه! خسته میشه دلشکسته میشه اما متنفر نمیشه! همیشه میخوادش همیشه یه تیکه از وجودش به سمتی که عشق هست پرواز میکنه! منظورم از عشق فرد خاصی نیست منظورم خودِ عشقه! احساسش کلمه اش تجربه اش! مثلا من خسته ام ازش اما دوسش دارم! دوس دارم فیلم عاشقانه ببینم! لذت میبرم از دیدن دو نفر که عاشقانه همو دوس دارن! با لبخند به دستای قفل شده ی دو عاشق نگاه میکنم و ... اما دیگه نمیخوام خودم درگیرش بشم فقط میخوام از دور نظاره گرش باشم! لذت ببرم از دیدنش و لبخند بزنم از ته دل!

 

+ببینین من مُلدم براشون ^_^

  • مِلیـ ــچَک

139

من میگم آدم اگه کسیو واقعا دوست داشته باشه برای یه دقیقه دیدنش تلاش میکنه بعد هرکاری از دستش بربیاد انجام میده تا اون یه دقیقه بشه دو دقیقه، دو دقیقه بشه سه دقیقه و ... 

خیلی وقته تصمیم گرفتم اگه میخوام کسیو دوست داشته باشم به اندازه ای دوست داشته باشم که دوست داشته میشم!! 

  • مِلیـ ــچَک

42

فک کنم من قابلیت اینو دارم که عاشق هرکی که بخوام بشم :/// 

  • مِلیـ ــچَک

25

یک انسان چندین و چند جان میتواند داشته باشد! در شهرهای مختلف در مسافت های دور و گاها خیلی دور! حتی شاید خیلی خیلی دوری که آن دنیا باشد!! باید خیلی خوش شانس باشی تا همه ی جان هایت را کنار هم داشته باشی درست مثل نوزادی که همه ی جانش فقط و فقط در یک نفر که مادر باشد خلاصه میشود! بزرگ شدنمان برایمان دردسری عظیم شده! یک جانمان شعبه های جدید به راه انداخته! چندین و چند جان شده که هراز گاهی ممکن است از آنها دور شویم یا خدایی ناکرده از دستشان بدهیم! آدم است دیگر خسته میشود از اینکه صدای جانهایش را از پشت گوشی بشنود، دلتنگی اش را با تماس تصویری، وویس، تایپ و مسیج ابراز کند! دلش میخواهد در عوض همه ی اینها بتواند لمسشان کند! دلش میخواهد از سر ذوق جیغ بزند و تنگ در آغوششان بگیرد! دلش میخواهد بالای سر دوست نو عروسش قند بسابد و قند اصلی کیلو کیلو در دل خودش آب شود! دلش پارتی های شبانه ی خوابگاه و زیر پتو فیلم دیدن با 6 تا از جان هایش را میخواهد! دلش دعواهای سمانه و حمیده، غذاهای خوشمزه ی فهیمه2 را میخواهد! دلش میخواهد لیلا با پاچه های شلواری که بالا زده شده در بزند و وارد اتاقش شود! دلش لوس شدن فهیمه1 را میخواهد دلش میخواهد همین الان سرش را کج بکند و بگوید موهامو نوازش میکنی برام؟!!
  • مِلیـ ــچَک

4

عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد همینم میترسوندش! پرسید هیچوقت تو خوابگاه گریه کردی؟! یجوری که همه بفهمن؟! براش از بهار پارسال گفتم! بعداز دیدن اون فیلما و اون لرزشای عصبی بدنم با چشمای گرد شده گفت هیچوقت فکر نمیکردم دختر عاقلم تا این اندازه عاشق بشه!! غش غش خندیدیم از حماقتم ولی گفتم که مامان راضی ام! به نظرم باید حس میشد باید درک میشد باید بزرگ میشدم! فقط نگاهم کرد! بهش حق میدم چون مامان هیچوقت عاشق نشده ولی از عاشق شدن بابا گفت برام!!! از اینکه بعداز مامان باز هم سر و کله ی اون خانم پیدا شده بود اما بابا خیلی محترمانه ردش کرده بود :))) باعث شد یک ذره از دید بدی که نسبت به مردها پیدا کرده بودم کمتر بشه باعث شد برای یکمی هم که شده احساس بهتری داشته باشم!
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم...
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم... 
انگار ذره ذره اعتماد به نفس داغونمو تعمیر شده بهم برمیگردوند! انگار من بودمو آینده ای که حداقل امشب دیگه ازش نمیترسیدم :))
ممنونم مامان
بازم بیا
  • مِلیـ ــچَک