عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد همینم میترسوندش! پرسید هیچوقت تو خوابگاه گریه کردی؟! یجوری که همه بفهمن؟! براش از بهار پارسال گفتم! بعداز دیدن اون فیلما و اون لرزشای عصبی بدنم با چشمای گرد شده گفت هیچوقت فکر نمیکردم دختر عاقلم تا این اندازه عاشق بشه!! غش غش خندیدیم از حماقتم ولی گفتم که مامان راضی ام! به نظرم باید حس میشد باید درک میشد باید بزرگ میشدم! فقط نگاهم کرد! بهش حق میدم چون مامان هیچوقت عاشق نشده ولی از عاشق شدن بابا گفت برام!!! از اینکه بعداز مامان باز هم سر و کله ی اون خانم پیدا شده بود اما بابا خیلی محترمانه ردش کرده بود :))) باعث شد یک ذره از دید بدی که نسبت به مردها پیدا کرده بودم کمتر بشه باعث شد برای یکمی هم که شده احساس بهتری داشته باشم!
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم...
موهامو نوازش میکرد...
صداشو گوش میدادم...
انگار ذره ذره اعتماد به نفس داغونمو تعمیر شده بهم برمیگردوند! انگار من بودمو آینده ای که حداقل امشب دیگه ازش نمیترسیدم :))
ممنونم مامان
بازم بیا