این حال خوب چیه که تا به دستش میاریم از دستش میدیم؟
نمیدونم ناراحتم؟ نیستم؟ فقط میخوام بخوابم یه هفته بعد یا یه ماه بعد بیدار شم! این حس رفته باشه! این حس که نمیدونم چمه!
پیـ نوشت: از اولم خوب جایی نفرستادیمون اوستا کریم!
احساس کسیو دارم که موقع نوزادیش تو یه سبد گذاشتنش در خونه ی غریبه ها! عمیقا بی چاره! نمیدونه از والدین بیولوژیکیش عصبانی باشه یا ... یا چی؟ خجالت میکشه بگه دوسشون داره و ازشون ممنونه بابت چیزاییکه الان داره به واسطه ی رها کردنش! مگه میشه بگه مرسی که رهام کردین؟!!
روبروی پنجره ی اتاقم نشسته ام! همانجایی که همیشه مینشینم و کوبنده درس میخوانم! انگار در درونم کسی برای چندمین بار دفن میشود! از لای در سوز می آید! بخاری را از همیشه بیشتر کرده ام اما باز هم توان مقابله با سوز سردی که از لای در سُر میخورد و اتاقم را یخبندان میکند را ندارد! فکر میکنم همه چیز مرتب است! حالا با وقفه ای دوساله باز هم دوستم دارد! مگر همیشه آخرش مهم نیست؟! مگر هرچقدر مسیر های متفاوتی را طی کنیم دلتا ایکس، انتها منهای ابتدا نمیشود؟ چه فرقی دارد بین ابتدا و انتها چندبار از مسیر خارج شده باشد و به چندنفر دوستت دارم گفته باشد! رها کن خودت را! ... نمیشود! ترس پشت روزهای زندگی من خانه ی سنگی و سیاهش را ساخته و مدام ناخن میکشد روی خنده های من! آرام ندارم! قرار هم همینطور! چه چیز غمگین تر و درد آورتر از اینکه بدانی حباب آرامشت برای همیشه ترکیده! نمیخواهم فکر کنم! ترس در آغوشم میگیرد! بغض میکنم! سایه ی سیاه رفتن روی دل م می افتد!...من خیلی وقت است که مرده ام حاجی!...
+با کمک "دل م سردش است" ِ نبات!
امروز داشتم میگفتم
_یعنی چی که دخترا عکسشونو رو پروفایلشون نمیذارن مگه میخورنشون؟
یکی که خیلی برام عزیزه گفت
_آره میخورنشون!!
_مگه منو خوردن حالا چند ساله که عکسم رو پروفایلمه؟!!
_ آره تورو خوردن تُفِتم کردن!!!
اونقدر دلم شکست اونقدر رنجیدم از حرفش که هنوزم دارم بغضمو قورت میدم و تمومی نداره! چطور میتونه همچین حرفی بزنه؟! چطور؟! بعدا گفت که شوخی کرده اما همه ی آدما حرفایی که از ته دلشون میاد و نمیتونن جدی بگن رو به شوخی میگن تا دردش کمتر باشه اینو هممون قبول داریم! ولی دردش کمتر نمیشه! هیچ نمیشه!
بدِ ماجرا اینجاست که من خیلی وقت بود سعی میکردم اینجوری به قضیه نگاه نکنم ولی انگار با پتک کوبوندش به صورتم واقعیت رو
+چرا باید اطرافیانم اینقدر سطح فکرشون .... باشه؟!
عاقا من باز خواب دیدم
چیپس و پفکاتونو بیارید تا براتون تعریف کنم :))))))))))
نه شوخی کردم ایندفعه سینمایی طور نیست!!
باشگاه بودم ورزش میکردم یه دفعه صدای گوشیه یکی بلند شد! واویلا سنسی عصبانی شد که چرا گوشیاتونو خاموش نکردین و فلان و بهمان! داشت فحشمون میداد طبق روال همیشگی!!! که من با خودم گفتم عه صدای زنگش چقدر آشناست این که مال منه! اوس گرفتم از تاتامی بیرون اومدم و رفتم به سمت کیفم دیدم که بهله واسه من بوده! خیلی ریلکس طور زل زدم تو چشمای سنسی گفتم خب چیه؟! من دکترم شاید بیمارم تو وضعیت بحرانی ای باشه!!!!!!
نخندین عه! :))))))))
صبح داداشم به محض اینکه چشماشو باز کرد واسش تعریف کردم! این داداش من تا به صورتش آب نزنه حرف نمیزنه! نهایتا جواب سوالارو با اممممم اووووم جواب میده! براش که خوابمو تعریف کردم سایلنت طور وسط خونه میرقصید هر هر میخندیدیم من و مامان :)))))))
+که شادی آنِ من باشد ^_^
****
بین پست 169 و 174 من یه خواب دیگه هم دیدم این چند روز! اون بود من بودم یه عالمه آدم دیگه هم بودن! اون زل زده بود به من نگاش که میکردم لبخند میزد! ازش میترسیدم! اولین بار بود که تو خوابم ازش میترسیدم! عکس العملم حتی تو خواب برای خودمم عجیب بود! همینطور که منم تو چشماش نگاه میکردم دستامو گذاشتم رو زمین و سر خوردم عقب! یجورایی انگار رفتم تو تاریکی!!! لبخندش رفت! حالا من میدیدمش اما اون نه! دیگه نمیترسیدم!!!!