دیدین قبل از مسافرت رفتنها صبح زود بابای خانواده از پمپ بنزین شهرتون باک بنزین ماشینو تا آخر پر میکنه؟ دلم اون لحظه رو میخواد...
به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ به خودت احترام بذار_ :))
یه پیس از عطر سیلور سنتی که برای انار خریدم روی لباسم میزنم و آروم بو میکنم! چشمامو میبندم و سعی میکنم قلبم رو از کسی که به من آسیب میرسونه به فرد خیالی اما همیشگی ای به نام انار وابسته کنم! روی کاناپه ی وسطِ خونه ی جان اُلاو لم دادیم و من درحالیکه سرمو روی پای انار گذاشتم کتاب دختر پرتقالی رو ورق میزنم و به خاطر انار با صدایی بلندتر از زمزمه شروع به خوندن میکنم! از دیروز که روی ماه خداوند را ببوس رو تموم کردیم و دختر پرتقالی رو شروع کردیم بدجور دلم میخواد دختر پرتقالی ای که جان اُلاو درموردش اینقدر عاشقانه مینویسه همون ورونیکا باشه! نیمی از کتاب رو رد کردیم که جان پرسشی رو با پسرش مطرح میکنه که دوسالی هست من هم درگیرشم! به وجد میام هیچ فکر نمیکردم کتابی که انتخاب کرده باشم موضوعی مطابق با دغدغه های این روزهام داشته باشه! بارها با انار درموردش بحث کردیم من مخالف و اون موافق بچه دار شدن! البته من با پرورش دادن یک بچه مشکلی ندارم بحث سر بیولوژیکی بودن یا نبودنشه! بگذریم!
جان پرسشش رو اینطور مطرح میکنه "تصور کن تو در آستانه ی افسانه ی آغاز خلقت هستی یعنی بیلیون ها سال پیش که همه چیز خلق شد و تو قادر به انتخاب باشی که میخوای متولد بشی و روی این سیاره زندگی کنی یا نه؟ اگه شانس انتخاب داشتی کدوم رو انتخاب میکردی؟ آیا زندگی محدود* روی زمین رو انتخاب میکردی که بعداز مدتی همه چی رو رها کنی و حق برگشتن نداشته باشی؟ یا مودبانه پیشنهاد رو رد میکردی و میگفتی متشکرم؟ فقط این دو انتخاب رو داری چون قانون اینو میگه. با انتخاب زندگی مرگ رو هم انتخاب کردی. دقت کن در جواب دادن"
چند بند بعد میگه " اگر تو زندگی رو انتخاب کنی با همه ی مصیبت ها و خوشبختی هاش دیگه من چیزی به نام عذاب وجدان بابت به وجود آوردنت نخواهم داشت"
خط پایانی از صفحه ی پایانی کتاب رو که میخونم لبای پوسته پوستمو تَر میکنم و دمغ به چشمای خندون انار خیره میشم! همه چیز به نفع ایشون پیش رفته و حرفی باقی نمونده اما من هنوز هم قانع نشدم!
* (به هرحال عمر هر انسانی محدوده هرچقدر هم طولانی بوده باشه یه روزی چ بهش خوش گذشته باشه و چ بد گذشته باشه باید این دنیارو ترک کنه!)
عاقاااااااا من تازه فهمیدم علی کریمی اومده خیبر *_*
خلاصه که نون و پنیرو خوردیم علی کریمی رو بردیم :))))))
از وقتی اومده خیبر 7 تا برد پشت سر هم داشته! لیگ برتر، لیگ برتر ما داریم میاییم :دی
میگم نمیدونم کِی و کجا خودم ، شادیام و شیطنتهامو گم کردم!
میگه هنوز تو وجودتن فقط اجازه نمیدی بیان بیرون :)
پیـ نوشت: و چقدر من دوست دارم این اتحاد دخترونمونو
چشمامو میبندم! به آینده ی دورم نگاه میکنم! به روزی که انار کنارم نشسته و به مقصد هیچ کجا کمپرمونو میرونم! دلِ فراموشکارم آرومه! ضبط صوت ماشین آهنگ مورد علاقمونو پخش میکنه و ما با خنده و ادا اطوار همراهیش میکنیم! انار هلی شاتو میده بیرون و من با ترس و لرز جگرگوشمو نگاه میکنم که کنار کمپرمون مارو در طی کردن جاده ی اسالم به خلخال همراهی میکنه! کنار میزنم که از مسیر هم لذت ببریم! مقصد مهم نیست عجله نداریم یه ماهو وقت داریم برای لذت بردن از توی دل طبیعت بودن برای لذت بردن از کنار هم بودن! دست میکشم توی کشت سبز گندم! هنوز فصل درو نرسیده لمس تیزی گندم ها کف دستم دلمو قلقلک میده! صدام میزنه! شاید هناسم*! میخندم و به سمتش برمیگردم! میبوسمش و صورتشو نوازش میکنم چشمای با محبتش که به چشمام میوفته لبخند میزنه دلم میره برای حالمون یادم نمیاد هیچوقت این حسو تجربه کرده باشم!
پیـ نوشت: خیال!
پیـ نوشت: خدا دلت را به یک جبران جانانه شاد کند :)
*کلمه ها تموم نمیشن! میتونن قشنگتر بشن با مسما تر با حال بهتر ...
پس از سالها اینبار جزئیاتِ کلیاتی که از قبل میدانستمش از پا درم می آورد! مثل اینکه قرار نیست هیچوقت من جلو بیوفتم و آن ماجرا عقب تر از من باقی بماند! بی سروصدا اکانت هایم را غیرفعال میکنم، پتویی و چند خرت و پرت دیگر زیر بغلم میزنم و گوشه ای از اشکفت کِز میکنم! انگار که با عروس دریایی بودن خو گرفته باشم شروع میکنم به وصله های قلبم را برای چندمین بار دوختن! میگوید چ فکر میکردیم و چه شد؟!! میگویم از اولش هم میترسیدم! و به اولش فکر میکنم ...
نمیدونم ناراحتم؟ نیستم؟ فقط میخوام بخوابم یه هفته بعد یا یه ماه بعد بیدار شم! این حس رفته باشه! این حس که نمیدونم چمه!
پیـ نوشت: از اولم خوب جایی نفرستادیمون اوستا کریم!
احساس کسیو دارم که موقع نوزادیش تو یه سبد گذاشتنش در خونه ی غریبه ها! عمیقا بی چاره! نمیدونه از والدین بیولوژیکیش عصبانی باشه یا ... یا چی؟ خجالت میکشه بگه دوسشون داره و ازشون ممنونه بابت چیزاییکه الان داره به واسطه ی رها کردنش! مگه میشه بگه مرسی که رهام کردین؟!!
فیلم: The island 2005
https://www.instagram.com/p/CEsBMQWoMQg/?utm_source=ig_web_copy_link
داداش منه تو تموم این سالها :/
سرِ دو راهیا که میمونم بدترین حالت رو در نظر میگیرم! خوب که ته دل خودمو خالی کردم میرم سراغ بهترین حالت و جرعه جرعه مینوشمش! همین میشه که لقمه های بزرگتراز دهنمو تو گرسنگی برمیدارم و چندصباحی که گذشت، وقتِ سیری حوصله ی جویدنشونو ندارم!
6 و چهل و پنج دقیقه که میشه قبل از اینکه آلارم گوشیم به صدا دربیاد پا میشم میشینم رو تخت و اولین چیزیکه یادم میاد هجوم تلاش های بی نتیجه یا کم نتیجه ی گذشته ست! همین کافیه که روزم به شکل ریدمانی آغاز بشه. پرده رو از جلوی پنجره کنار میزنم و خواب آلود به درخت روبرویی خیره میشم! عادتمه، فرقی نداره اینجا باشه یا شهر دانشجویی در هر حال وقتایی که به اندازه ی کافی سروقت بیدار شدم اینکارو میکنم! فرقی هم نداره اونور پنجره همیشه درخت باشه یا نه! مهم اون سکوت اول صبحیه که با شکستِ میلِ شدیدِ به خوابیدنم به دستش آوردم و احساس برتری ای که نسبت به اوناییکه هنوز خوابن بهم دست میده...