اِشکَفت

سلام خوش آمدید

123

خیلی مایلم سرمو به دیوار کوبیده و راحت بشم از دست آموزش پرورش این خراب شده :(((( هرسال برنامه ی توزیع کتاب و تدریس و فلان و بهمانشون با سال قبل متفاوته! کِی این آزمون و خطا کردنشون میخواد تموم بشه خدا میدونه فقط! من الان با چه زبونی بهشون بفهمونم که کتاب درسی میخوام ولی دانش آموز نیستم که بفهمن؟! یه عده احمق میشینن دور هم از سر بیکاری تصمیم میگیرن نظام آموزشیو عوض کنن که چی؟! که کلمات غیر فارسی باید به فارسی تغییر داده بشن!!! انگار مثلا قرار نیست دیگه توی دانشگاه باز همون غیر فارسی ها رو به کار ببریم!!! سلول میشه یاخته! کروموزوم میشه فام تن! کپسول میشه پوشینه! ریبوزوم میشه رناتن! پلازمید میشه دیسَک! آنتی ژن میشه پادگِن! و و و... 

 

+ای خدا :(

  • مِلیـ ــچَک

122

حالا من توی اتاقم دوتا پنجره دارم، درخت توت روبرومه و در خروجی اتاقم به حیاطمون ختم میشه! صبحا احتمالا با نور آفتاب بیدار شم و شبها تو سکوت محض بخوابم^_^ الان که مینویسم زیر پاهام گز گز میکنه از خستگیه زیاد و اتاقم به شدت به هم ریخته ست اما همینکه تختم رو به راست یعنی بعد از یه خواب چند ساعته همه چیز میتونه بره سرِ جای خودش :) وقتی نمونده برای رنگ کردن خونه و پیاده کردن ایده ای که برای دیوار پشت مبل ها دارم احتمالا همینطوری بمونه تا بعدی که وقت داشته باشم! چشم میچرخونم توی اتاقِ نو ام! حالا فقط جای یه کیسه خالیه برای مشت هام و یه سه پایه برای بوم هام :)

  • مِلیـ ــچَک

121

با یه ماشین زردِ خوشرنگ راس ساعت 5 بعد از ظهر اومدن ^_^ هربسته یه جایزه داشت که بیشتراز محتویات خودِ بسته دوسشون میدارم! با اینکه میگن حجم مطالب نظام جدید کمتراز مطالب نظام قدیمه اما تقریبا همه ی کتابهای کمک درسی به نسبتِ کتابهای کمک درسی نظام قدیم حجم بیشتری دارن :/ با کتابهای نشر الگو جدول تناوبی تاریخ ادبیات اومده*_*  با کتابهای گاج اتود تست زنی*_* و با کتاب زبان مبتکران هم واژه نامه جیبی*_* رو همشونم تخفیف خورده بود! فقط یسریاشو نتونستم آنلاین بخرم که احتمالا یه سفر یک یا دو روزه تهران برم برای تهیه اشون و همینطور یه شبم خوابگاه بمونم دلم برای دوستام تنگ شده :(

 

+اینستاگرامم تعطیل :)

  • مِلیـ ــچَک

120

هربار که عاشق یه کارکتر میشم میگم خاک تو سرت تو کی میخوای بزرگ بشی آخه؟! ولی سِریه بعد باز همین آش و همین کاسه ست :)))))) 

 

  • مِلیـ ــچَک

119

میخونم درد و دلاشو! میبینم حال و روزشو! از خودم میپرسم با اینکه داری میبینی چقدر سخته بازم میخوایش؟! جواب میدم آره! آره! نه به هرقیمتی چون من دیگه چیزیو به هرقیمتی نمیخوام اما همه ی تلاشمو میکنم! میخوامش خیلی میخوامش! حتی اگه موفق نشی؟! باید انجامش بدم تا متوجه بشم موفق میشم یا نه! حتی اگه چند سالِ دیگه از جوونیتو هم از دست بدی؟! پشیمون نمیشی؟! هیچوقت از تلاش کردن پشیمون نمیشم :) همینو میخواستم بشنوم ازت :*

 

 

  • مِلیـ ــچَک

118

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

117

یه فیلم یک ساعته با زیرنویس انگلیسی 2 ساعت و نیم طول کشید دیدنش! 2 صفحه لغت یادداشت کردم! سرم درد گرفت! آخرشم نفهمیدم چی شد! :/

  • مِلیـ ــچَک

116

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی :)

 

سبثسب

  • مِلیـ ــچَک

115

از دخترِ ایران بودن خسته ام خیلی خسته! دخترِ ایران برای کوچکترین خواسته ی معقولش هم باید بجنگه! دوس دارم بگم این دیگه چیــــــــــــــه و بزنم زیر دنیا!!!

  • مِلیـ ــچَک

114

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که اونقدر حجم حرف های گفتنیتون زیاد شده باشه که نگفتن رو به گفتن ترجیح بدید و قال قضیه رو بکنید :)

"بیخیال" اینجور وقت ها کلمه ایه که ممکنه بیش از هر کلمه ی دیگری به دردتون بخوره غافل از اینکه باری روی دلتون میشه که با گذشت زمان سبکتر میشه اما از بین نمیره! 

بگذریم! به قول فلور چوب خط نرسیدن مسئله ی مهمیه که هرازگاهی بد نیست درموردش حرف بزنیم! برای من چوب خط نرسیدن به دو چیز پر شده!! یکی عشق که بارها بارها بارها درموردش نوشتم یکی هم آرزویی که از دو سال و نیمگی تا سال گذشته با من بود! "عضو تیم ملی کاراته شدن"!! یه نوشته ی قدیمی درمورد دومین چوب خط نرسیدنم**

اما چوب خط آرزو کردن هنوز هم پابرجاست! هنوز هم به فکر ساختن قوطیه آرزوهامم!

 

**وسط بزرگترین ترسمم!!

چشمامو باز کردم چیزی یادم نمیومد! به نظر یه روز عادی و یه صبح عادی تر بود اما سوزش چشمام یه چیز دیگه میگفت! میگفت دیروز انقدر اشک ریختی که چشمات کوچیک شده بابا ماشینو کنار زده آب به صورتت زده ، جانان همش کنارت بوده و مامان سردرد گرفته به خاطر شکستنت، تا این حد غمگین شدن و پژمرده شدنت! کسی نمرده! کسایی که منو میشناسن میدونن من واسه مُرده گریه نمیکنم!!

بعضیا سیاهی لشکر یک سپاهو تشکیل میدن و مهم ترین قسمت وجودشون برای بقیه شماره انداختن روی تعداد سربازهاست!! بعضیای دیگه مرکز میشن مثلا فرمانده سپاه! مسئول تدارکات سپاه! شاهزاده فلانی! بعضیا با سیاهی لشکر بودنشون مشکلی ندارن، دوس دارن مرکز باشن ولی اونقدرام براشون مهم نیست که نباشن!! ولی بعضیای دیگه که رویای بیرون اومدن از سیاهی لشکر رو دارن خودشون رو به آب و آتیش میزنن، شب و روز تلاش میکنن، ماندگاری توی سیاهی لشکر براشون بزرگترین ترسشون میشه و ناامیدی سمّ زندگیشون!

زندگی هم همینطوره! یا حداقل برای من خارج از این نیست!!

 

 

  • مِلیـ ــچَک

112

میخواهد برود! میخواهم برود اما بقیه نمی خواهند! 6 سال پیش هم من می خواستم او برود و رفت! آدم خودش بهتر میداند کی وقت رفتنش است مامانبزرگه روزهاست ماه هاست و سال هاست که منتظر رفتن است! من هم جایش بودم میخواستم بروم آخر مگر آدم برای چی زندگی میکند؟ وقتی پدر و مادرت، همسرت، چندتا از فرزندانت، خواهر و برادرانت آنجا هستند دل و دماغی برای ماندن نمی ماند! وقتی نمیتوانی راه بروی نمیتوانی درست نفس بکشی نمیتوانی لحظاتی از روز را بدون هیچگونه دردی سپری کنی رفتن را به ماندن ترجیح میدهی اما عمر با خداست!!! از روی بدجنسی ام نیست که میخواهم به خواسته ی دلش برسد بلکه از روی دوست داشتن زیادم است! میدانم باید برود تا دوباره بایستد دوباره راه برود از ته دل بخندد حتی بدود! وقتی به همه ی اینها فکر میکنم از ته قلبم برای چمدان بستنش خوشحال میشوم :)

مامان بزرگه میخواهد برود!

  • مِلیـ ــچَک

111

چه لذتی داره با بابات اینجوری برقصی *_*

کلیک

 

  • مِلیـ ــچَک

110

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

109

بابام داره به خارج از آسیا فکر میکنه

تکبیــــــــــــــــــــــر

 

+من دارم چمدونمو میبندم ^_^

  • مِلیـ ــچَک

108

طبق روال هرسال دارم مشاوره میدم برای هنر و اینا تهش میگم "بوس به کله ات" میگه "بوس به طول و عرض و ارتفاعت :))))))))"

  • مِلیـ ــچَک

107

آآآآآااااافرین برای سال اول خیلی خوب شدی :))))))))))))

ساعات گذشته زیاد اینو شنیدم :/

حالم: یکمی این :/ یکمی این :) یکمی هم این :( ولی بیشتر این :|

 

الان فقط یخورده گیجم که نظام قدیم شرکت کنم یا جدید؟ کدوم یکیش به نفع ترمه و اینا!!!

  • مِلیـ ــچَک

106

سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورایی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////

 

نتیجه اینکه جونتونو نگیرید دستتون بیاید از من انتقاد کنید!!!

روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////

  • مِلیـ ــچَک

105

در
من
کسی
پیوسته
می گرید
...
#سایه
  • مِلیـ ــچَک

104

یعنی واقعا واقعا واقعا نمیشه من یه خونه داشته باشم بدون اینکه ازدواج کنم؟!! :(
  • مِلیـ ــچَک

103

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک