شاید برای شما هم پیش اومده باشه که اونقدر حجم حرف های گفتنیتون زیاد شده باشه که نگفتن رو به گفتن ترجیح بدید و قال قضیه رو بکنید :)
"بیخیال" اینجور وقت ها کلمه ایه که ممکنه بیش از هر کلمه ی دیگری به دردتون بخوره غافل از اینکه باری روی دلتون میشه که با گذشت زمان سبکتر میشه اما از بین نمیره!
بگذریم! به قول فلور چوب خط نرسیدن مسئله ی مهمیه که هرازگاهی بد نیست درموردش حرف بزنیم! برای من چوب خط نرسیدن به دو چیز پر شده!! یکی عشق که بارها بارها بارها درموردش نوشتم یکی هم آرزویی که از دو سال و نیمگی تا سال گذشته با من بود! "عضو تیم ملی کاراته شدن"!! یه نوشته ی قدیمی درمورد دومین چوب خط نرسیدنم**
اما چوب خط آرزو کردن هنوز هم پابرجاست! هنوز هم به فکر ساختن قوطیه آرزوهامم!
**وسط بزرگترین ترسمم!!
چشمامو باز کردم چیزی یادم نمیومد! به نظر یه روز عادی و یه صبح عادی تر بود اما سوزش چشمام یه چیز دیگه میگفت! میگفت دیروز انقدر اشک ریختی که چشمات کوچیک شده بابا ماشینو کنار زده آب به صورتت زده ، جانان همش کنارت بوده و مامان سردرد گرفته به خاطر شکستنت، تا این حد غمگین شدن و پژمرده شدنت! کسی نمرده! کسایی که منو میشناسن میدونن من واسه مُرده گریه نمیکنم!!
بعضیا سیاهی لشکر یک سپاهو تشکیل میدن و مهم ترین قسمت وجودشون برای بقیه شماره انداختن روی تعداد سربازهاست!! بعضیای دیگه مرکز میشن مثلا فرمانده سپاه! مسئول تدارکات سپاه! شاهزاده فلانی! بعضیا با سیاهی لشکر بودنشون مشکلی ندارن، دوس دارن مرکز باشن ولی اونقدرام براشون مهم نیست که نباشن!! ولی بعضیای دیگه که رویای بیرون اومدن از سیاهی لشکر رو دارن خودشون رو به آب و آتیش میزنن، شب و روز تلاش میکنن، ماندگاری توی سیاهی لشکر براشون بزرگترین ترسشون میشه و ناامیدی سمّ زندگیشون!
زندگی هم همینطوره! یا حداقل برای من خارج از این نیست!!