سرِ دو راهیا که میمونم بدترین حالت رو در نظر میگیرم! خوب که ته دل خودمو خالی کردم میرم سراغ بهترین حالت و جرعه جرعه مینوشمش! همین میشه که لقمه های بزرگتراز دهنمو تو گرسنگی برمیدارم و چندصباحی که گذشت، وقتِ سیری حوصله ی جویدنشونو ندارم!
سرِ دو راهیا که میمونم بدترین حالت رو در نظر میگیرم! خوب که ته دل خودمو خالی کردم میرم سراغ بهترین حالت و جرعه جرعه مینوشمش! همین میشه که لقمه های بزرگتراز دهنمو تو گرسنگی برمیدارم و چندصباحی که گذشت، وقتِ سیری حوصله ی جویدنشونو ندارم!
خیلی وقت پیش داداشم بهم گفته بود اینقدر دیوونه بودنت میترسونتم! اینکه از چیزی نمیترسی از چیزی خجالت نمیکشی ممکنه کار دستت بده! از اون کاری که ممکنه دست خودت بدی میترسم آجی! فکر کنم اونموقع ها 16 یا 17 سالم بود! اونموقع ها با خودم فکر کرده بودم مگه چه کاری ممکنه دست خودم بدم؟! اینکه از شیشه ی اتوبوس سرویسمون پریدم پایین چون شلوغ بوده مگه بده؟!!! یا اینکه عادت های ماهیانه امو برعکس بقیه ی دوستام پنهون نمیکنم مگه بده؟!! یا اینکه بدون اینکه بترسم به خاطر رفتار بد معاون مدرسمون امضا جمع کردم و معاون مدرسمونو توی دفتر مدرسه به گریه انداختم و مجبور به عذر خواهی کردن شد مگه بده؟!!
خب اینا به خودیه خود بد نبودن! اما با گذشت زمان متوجه شدم که کار دست خودت دادن یعنی چی! اینکه از راحت اعتماد کردن نترسی! از تنهایی تو شهر غریب بیرون رفتن نترسی! از اینکه سینه سپر کنی و بگی عااااااشقم خجالت نکشی! هروقت دلت خواست چادرتو سر کنی! دیدی دست و پا گیره دربیاری بذاری تو کوله ات و بدویی!! یعنی چی!! یعنی نگاه مردم! یعنی حرف مردم! چون اونا مثل من نمیبینن! اونا مثل کسی زندگی میکنن که دائم ماهیچه های بدنشو منقبض کرده و رها نمیکنه! کسی که خیلی روئه رو با انگشت نشون میدن! میگن همونه هااااا! درحالیکه دارن به اون روی خودشون که هنوز لو نرفته فکر میکنن!
احساس میکنم دیگه رو نیستم! زیر نگاه های بقیه عوض شدم! چیزیو نشون میدم که نیستم! کاری که دلم میخواد رو اونقدر دیوونگی و انرژی ندارم برای انجام دادنش! اما هنوزم دیوونم! همینکه یهو 5 ترم درس خوندنمو دود میکنم و انصراف میدم یعنی دیوونم! همینکه هنوزم اینجا مینویسم یعنی دیوونم!
تا همین دیروز فکر میکردم حداقل 6 یا 7 سال ازم بزرگتره! داشت با خواهرش حرف میزد که اسم مدرسه رو شنیدم یهو خیلی غیرقابل کنترل گفتم مدرسه؟!!! گفت آره سال آخرم!!! خودشو خواهرش زدن زیر خنده منم به طبع خندیدم اما حس کردم ناراحت شد! عذر خواهی کردم! حس کردم بیشتر ناراحت شد! میخواستم بازم عذر خواهی کنم جلوی خودمو گرفتم! بریدایِ الاغ (الان یکی میاد میگه به خودت فحش نده خودتو دوس داشته باش :/ ) نمیبینی کم مونده بزنه زیر گریه؟!! من وقتی یه گندی میزنم باید سریعا محل رو ترک کنم مگرنه هی بیشتر فرو میرم!!!
خواهرش پوست خیلی روشنی داره قد بلندی داره، لاغرتره و از لحاظ سنی بزرگتره! ولی خودش پوست خیلی تیره ای داره قد کوتاهی داره و چاقه! خیلی خیلی عجیبن! گفتن که 5 تا بچه هستن! سه تاشون مثل خواهر بزرگتره از ژن مادرشون بیشتر بهشون ارث رسیده و دوتاشون مثل خواهر کوچیکتره از ژن پدرشون!!
من اگه جای کوچیکه بودم افسرده میشدم یعنی اون به این چیزا فکر نمیکنه؟!!
+بریدا تو حرف نزنی نمیگن لالی!!!
+اصلا تو یکی نخواه که ارتباط برقرار کنی!!!
پرسید چندسالته؟! به خودش میخورد که دبیرستانی باشه! مکثی کردم و گفتم 21!! یه مکث دیگه نه نه 22!! نمیدونم قیافه ی متعجبمو گذاشت پایِ چی که تندی گفت جدی؟ بهت نمیاد فکر میکردم 18 سالت باشه!! :)))
اما من بابت مدت طولانی ای که کسی ازم سنمو نپرسیده بود یا توی هیچ فرمی سنمو وارد نکرده بودم و مدتها بود که به کارم نیومده بود متعجب بودم!
+حالا بماند که نه 21ام و نه 22!! بلکه سه ماه دیگه میشم 23 :دی
+بعضی وقتا از خودم میپرسم من فاطمه ام؟! جدی جدی من فاطمه م؟!!!
+جل الخالق :)))))))))
زند میگه همینطوری پیش برو تو مسیر درستی هستی! اما نمیدونه با چنگ و دندون خودمو لبه ی پرتگاهِ ترازم نگه داشتم! با صلابت نیستم و اعتماد به نفس اینکه همینو حفظ کنم ندارم! ذهنم به همه چی مشغوله از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد! یه چشمه اشو بگم همین بس که امروز بند دوم گفتار دو زیست بودم که رفتم تو فکر! تو فکرم اینقدر پسر همسایه رو زدم که حد نداشت! بعدشم شاد و خرسند از فکر اومدم بیرون به خودم دست مریزاد گفتم که اینقدر تو تصوراتم شجاعم!!! چرا زدمش؟! چون پیکانش زیر سنگینیه باندهای صوتیش به زور راه میره!! چون دم به دیقه از اون سر کوچه تا این سرش گاز میده اونم با آهنگی که پنجره های اتاقمو به لرزه درمیاره! انگار تو دهات اینا بنزین گرون نشده!! دلم نامه های بابا لنگ درازی میخواد! یک هفته است دارم سرکوبش میکنم دیگه کم کم داره کلافه کننده میشه این حجم از کنترل نداشتنم روی افکارم! اما از باشگاه خبرای خوبی دارم! بالاخره بعداز مدتها بین بچه ها جا افتادم! برام خیلی سخت بود این مدت مثل غریبه ها بودن! اونم منی که همیشه آشنا ترین بودم! بچه های رزمی یخشون با دوتا مبارزه آب میشه اما بچه های رقص اینطور نیست! آهنگ بلند امان نمیده که دوکلام با هم صحبت کنیم یا مثلا مشت من صاف نمیخوره تو دماغ کسی که بخوام ازش عذر خواهی کنم و باهم دوست شیم! بنابراین زمان میبره تا کناریه من جا بمونه و من پاشو لگد کنم و دو کلام بینمون رد و بدل شه!!!
+میدونید! من هیچوقت هیچکدوم از جامدادیامو به اندازه ی این دوس نداشتم^_^ همیشه خیلی پسرونه برای خودم جامدادی و کیف و دفتر میخریدم! حتی دبستانی هم که بودم کیفم از این پرنسس مرنسسا نداشت!! احساس میکنم کودک درونم داره تلافی میکنه! این حجم از سرخوش بودن این حجم از بیخیالی و باری به هرجهت بودن این حجم از دنیا رو آب ببره به دست چپ لاغرم بودن رو اولین باره که در خودم شاهدش هستم!
+یه چیز دیگه هم میخواستم بگم! خاک تو سرِ اون عاشقی که تا گردن میره تو دریا درحالیکه گوشیه نازنینش تو جیبشه! خودمو میگم :(
شاید همه از خیانت متنفر باشن اما من حسی بیش از تنفر دارم که نمیتونم اسمی براش بذارم! یه حسی که با شنیدن داستان اطرافیانم از خیانت شوهر یا دوس پسراشون دستام میلرزه توی دلم خالی میشه و خودمو تماما تو وجود کسی که خیانت دیده حس میکنم! دکتر چاووشی رو تو اینستا دنبال میکنید؟! در مواجهه با اینجور آدما که دائم دنبال بهونه ان تا ببخشن پارتنر خیانت کارشون رو یجوری میزنه تو پرشون و رک میگه که بهت خیانت کرده و باید بپذیری اینو که هیچ جور دیگه ای نمیشه این آدمارو از از این بیشتر آسیب رسوندن به خودشون منع کرد! درواقع بی رحمانه به نظر میرسه اما به شدت لازمه! ولی متاسفانه کسی که خودشو میزنه به خواب رو نمیشه تا وقتی که خودش تصمیم به بیدار شدن نگرفته بیدار کرد!!!
دلم از اون گزهای اصفهان میخواد که زیر یه عالمه آرد پوشیده شدن!
+قبلا بهتون سوتیمو گفتم اگه یادتون باشه :)))))))))))
+من تو کل زندگیم 3 تا دونه سوتیه خفن دادم این یکیشونه :)))))))))))))))
میخونم درد و دلاشو! میبینم حال و روزشو! از خودم میپرسم با اینکه داری میبینی چقدر سخته بازم میخوایش؟! جواب میدم آره! آره! نه به هرقیمتی چون من دیگه چیزیو به هرقیمتی نمیخوام اما همه ی تلاشمو میکنم! میخوامش خیلی میخوامش! حتی اگه موفق نشی؟! باید انجامش بدم تا متوجه بشم موفق میشم یا نه! حتی اگه چند سالِ دیگه از جوونیتو هم از دست بدی؟! پشیمون نمیشی؟! هیچوقت از تلاش کردن پشیمون نمیشم :) همینو میخواستم بشنوم ازت :*
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورایی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
نتیجه اینکه جونتونو نگیرید دستتون بیاید از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////