اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۱۷ مطلب با موضوع «ملیـچک اسپارو :/» ثبت شده است

226

سرِ دو راهیا که میمونم بدترین حالت رو در نظر میگیرم! خوب که ته دل خودمو خالی کردم میرم سراغ بهترین حالت و جرعه جرعه مینوشمش! همین میشه که لقمه های بزرگتراز دهنمو تو گرسنگی برمیدارم و چندصباحی که گذشت، وقتِ سیری حوصله ی جویدنشونو ندارم! 

  • مِلیـ ــچَک

223

ما همه به مینِویسَموفِن معتادیم!

  • مِلیـ ــچَک

207

خیلی وقت پیش داداشم بهم گفته بود اینقدر دیوونه بودنت میترسونتم! اینکه از چیزی نمیترسی از چیزی خجالت نمیکشی ممکنه کار دستت بده! از اون کاری که ممکنه دست خودت بدی میترسم آجی! فکر کنم اونموقع ها 16 یا 17 سالم بود! اونموقع ها با خودم فکر کرده بودم مگه چه کاری ممکنه دست خودم بدم؟! اینکه از شیشه ی اتوبوس سرویسمون پریدم پایین چون شلوغ بوده مگه بده؟!!! یا اینکه عادت های ماهیانه امو برعکس بقیه ی دوستام پنهون نمیکنم مگه بده؟!! یا اینکه بدون اینکه بترسم به خاطر رفتار بد معاون مدرسمون امضا جمع کردم و معاون مدرسمونو توی دفتر مدرسه به گریه انداختم و مجبور به عذر خواهی کردن شد مگه بده؟!! 

خب اینا به خودیه خود بد نبودن! اما با گذشت زمان متوجه شدم که کار دست خودت دادن یعنی چی! اینکه از راحت اعتماد کردن نترسی! از تنهایی تو شهر غریب بیرون رفتن نترسی! از اینکه سینه سپر کنی و بگی عااااااشقم خجالت نکشی! هروقت دلت خواست چادرتو سر کنی! دیدی دست و پا گیره دربیاری بذاری تو کوله ات و بدویی!! یعنی چی!! یعنی نگاه مردم! یعنی حرف مردم! چون اونا مثل من نمیبینن! اونا مثل کسی زندگی میکنن که دائم ماهیچه های بدنشو منقبض کرده و رها نمیکنه! کسی که خیلی روئه رو با انگشت نشون میدن! میگن همونه هااااا! درحالیکه دارن به اون روی خودشون که هنوز لو نرفته فکر میکنن! 

احساس میکنم دیگه رو نیستم! زیر نگاه های بقیه عوض شدم! چیزیو نشون میدم که نیستم! کاری که دلم میخواد رو اونقدر دیوونگی و انرژی ندارم برای انجام دادنش! اما هنوزم دیوونم! همینکه یهو 5 ترم درس خوندنمو دود میکنم و انصراف میدم یعنی دیوونم! همینکه هنوزم اینجا مینویسم یعنی دیوونم!

  • مِلیـ ــچَک

195

تا همین دیروز فکر میکردم حداقل 6 یا 7 سال ازم بزرگتره! داشت با خواهرش حرف میزد که اسم مدرسه رو شنیدم یهو خیلی غیرقابل کنترل گفتم مدرسه؟!!! گفت آره سال آخرم!!! خودشو خواهرش زدن زیر خنده منم به طبع خندیدم اما حس کردم ناراحت شد! عذر خواهی کردم! حس کردم بیشتر ناراحت شد! میخواستم بازم عذر خواهی کنم جلوی خودمو گرفتم! بریدایِ الاغ (الان یکی میاد میگه به خودت فحش نده خودتو دوس داشته باش :/ ) نمیبینی کم مونده بزنه زیر گریه؟!! من وقتی یه گندی میزنم باید سریعا محل رو ترک کنم مگرنه هی بیشتر فرو میرم!!! 

خواهرش پوست خیلی روشنی داره قد بلندی داره، لاغرتره و از لحاظ سنی بزرگتره! ولی خودش پوست خیلی تیره ای داره قد کوتاهی داره و چاقه! خیلی خیلی عجیبن! گفتن که 5 تا بچه هستن! سه تاشون مثل خواهر بزرگتره از ژن مادرشون بیشتر بهشون ارث رسیده و دوتاشون مثل خواهر کوچیکتره از ژن پدرشون!! 

من اگه جای کوچیکه بودم افسرده میشدم یعنی اون به این چیزا فکر نمیکنه؟!! 

 

+بریدا تو حرف نزنی نمیگن لالی!!!

+اصلا تو یکی نخواه که ارتباط برقرار کنی!!!

  • مِلیـ ــچَک

179

پرسید چندسالته؟! به خودش میخورد که دبیرستانی باشه! مکثی کردم و گفتم 21!! یه مکث دیگه نه نه 22!! نمیدونم قیافه ی متعجبمو گذاشت پایِ چی که تندی گفت جدی؟ بهت نمیاد فکر میکردم 18 سالت باشه!! :))) 

اما من بابت مدت طولانی ای که کسی ازم سنمو نپرسیده بود یا توی هیچ فرمی سنمو وارد نکرده بودم و مدتها بود که به کارم نیومده بود متعجب بودم! 

 

+حالا بماند که نه 21ام و نه 22!! بلکه سه ماه دیگه میشم 23 :دی

+بعضی وقتا از خودم میپرسم من فاطمه ام؟! جدی جدی من فاطمه م؟!!! 

+جل الخالق :)))))))))

  • مِلیـ ــچَک

177

زند میگه همینطوری پیش برو تو مسیر درستی هستی! اما نمیدونه با چنگ و دندون خودمو لبه ی پرتگاهِ ترازم نگه داشتم! با صلابت نیستم و اعتماد به نفس اینکه همینو حفظ کنم ندارم! ذهنم به همه چی مشغوله از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد! یه چشمه اشو بگم همین بس که امروز بند دوم گفتار دو زیست بودم که رفتم تو فکر! تو فکرم اینقدر پسر همسایه رو زدم که حد نداشت! بعدشم شاد و خرسند از فکر اومدم بیرون به خودم دست مریزاد گفتم که اینقدر تو تصوراتم شجاعم!!! چرا زدمش؟! چون پیکانش زیر سنگینیه باندهای صوتیش به زور راه میره!! چون دم به دیقه از اون سر کوچه تا این سرش گاز میده اونم با آهنگی که پنجره های اتاقمو به لرزه درمیاره! انگار تو دهات اینا بنزین گرون نشده!! دلم نامه های بابا لنگ درازی میخواد! یک هفته است دارم سرکوبش میکنم دیگه کم کم داره کلافه کننده میشه این حجم از کنترل نداشتنم روی افکارم! اما از باشگاه خبرای خوبی دارم! بالاخره بعداز مدتها بین بچه ها جا افتادم! برام خیلی سخت بود این مدت مثل غریبه ها بودن! اونم منی که همیشه آشنا ترین بودم! بچه های رزمی یخشون با دوتا مبارزه آب میشه اما بچه های رقص اینطور نیست! آهنگ بلند امان نمیده که دوکلام با هم صحبت کنیم یا مثلا مشت من صاف نمیخوره تو دماغ کسی که بخوام ازش عذر خواهی کنم و باهم دوست شیم! بنابراین زمان میبره تا کناریه من جا بمونه و من پاشو لگد کنم و دو کلام بینمون رد و بدل شه!!! 

جامدادی گل گلیم *_*

+میدونید! من هیچوقت هیچکدوم از جامدادیامو به اندازه ی این دوس نداشتم^_^ همیشه خیلی پسرونه برای خودم جامدادی و کیف و دفتر میخریدم! حتی دبستانی هم که بودم کیفم از این پرنسس مرنسسا نداشت!! احساس میکنم کودک درونم داره تلافی میکنه! این حجم از سرخوش بودن این حجم از بیخیالی و باری به هرجهت بودن این حجم از دنیا رو آب ببره به دست چپ لاغرم بودن رو اولین باره که در خودم شاهدش هستم! 

+یه چیز دیگه هم میخواستم بگم! خاک تو سرِ اون عاشقی که تا گردن میره تو دریا درحالیکه گوشیه نازنینش تو جیبشه! خودمو میگم :(

  • مِلیـ ــچَک

176

شاید همه از خیانت متنفر باشن اما من حسی بیش از تنفر دارم که نمیتونم اسمی براش بذارم! یه حسی که با شنیدن داستان اطرافیانم از خیانت شوهر یا دوس پسراشون دستام میلرزه توی دلم خالی میشه و خودمو تماما تو وجود کسی که خیانت دیده حس میکنم! دکتر چاووشی رو تو اینستا دنبال میکنید؟! در مواجهه با اینجور آدما که دائم دنبال بهونه ان تا ببخشن پارتنر خیانت کارشون رو یجوری میزنه تو پرشون و رک میگه که بهت خیانت کرده و باید بپذیری اینو که هیچ جور دیگه ای نمیشه این آدمارو از از این بیشتر آسیب رسوندن به خودشون منع کرد! درواقع بی رحمانه به نظر میرسه اما به شدت لازمه! ولی متاسفانه کسی که خودشو میزنه به خواب رو نمیشه تا وقتی که خودش تصمیم به بیدار شدن نگرفته بیدار کرد!!! 

 

  • مِلیـ ــچَک

152

دلم از اون گزهای اصفهان میخواد که زیر یه عالمه آرد پوشیده شدن!

 

+قبلا بهتون سوتیمو گفتم اگه یادتون باشه :)))))))))))

+من تو کل زندگیم 3 تا دونه سوتیه خفن دادم این یکیشونه :)))))))))))))))

  • مِلیـ ــچَک

119

میخونم درد و دلاشو! میبینم حال و روزشو! از خودم میپرسم با اینکه داری میبینی چقدر سخته بازم میخوایش؟! جواب میدم آره! آره! نه به هرقیمتی چون من دیگه چیزیو به هرقیمتی نمیخوام اما همه ی تلاشمو میکنم! میخوامش خیلی میخوامش! حتی اگه موفق نشی؟! باید انجامش بدم تا متوجه بشم موفق میشم یا نه! حتی اگه چند سالِ دیگه از جوونیتو هم از دست بدی؟! پشیمون نمیشی؟! هیچوقت از تلاش کردن پشیمون نمیشم :) همینو میخواستم بشنوم ازت :*

 

 

  • مِلیـ ــچَک

106

سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورایی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////

 

نتیجه اینکه جونتونو نگیرید دستتون بیاید از من انتقاد کنید!!!

روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////

  • مِلیـ ــچَک

99

بعداز هر سریال طولانی نیاز به درمان روحم دارم! بدین شکل که باید برای خودم توضیح بدم که شخصیتهای توی فیلم واقعی نیستن! هم قیافه هاشون وجود دارن اما خود خودشون همونیکه 100 قسمت دو ساعته انگار کنارت بودن نیستن! این پروسه ی درمانی با دنبال کردن پیج هاشون شروع میشه تا اینکه بلاخره رفتاری مغایر با اون شخصیتی که توی فیلم داشتن رو پست میکنن! اونوقته که اول از چشم میوفتن بعد هم آنفالو میشن!! 
خواستم قضیه رو شخصیش کنم هی نوشتم هی پاک کردم!! بیخیال دیر و زود داره فراموش کردنش اما سوخت و سوز نداره!
  • مِلیـ ــچَک

91

کاش بدونم چی از جون خودم میخوام؟!
  • مِلیـ ــچَک

77

گاهی عطش رسیدن به رویا اونقدر زیاده که وقتی بهش میرسی میفهمی اونقدر ها هم خاص نبوده...‌

#بهامین

  • مِلیـ ــچَک

62

من واقعا واقعا واقعا از دندونپزشک میترسم!!

به همین برکت قسم :(

  • مِلیـ ــچَک

48

من خودمو تو نقطه ای پیدا کردم که یک قدم اونورتر میشم اونیکه خیلی باحجاب بود اما انگار همش داشته ریا میکرده و یه قدم اینور تر اونیم که خیلی مذهبیه! من یه چیزی بین این دوتام و تو همین نقطه آرامش دارم! نمیدونم یسری ها چطور میتونن درمورد اینکه فلانی چادریه اما نمیفهمم چرا یه بار میپوشه یه بار نمیپوشه صحبت میکنن!! چرا اینقدر تعصب چرا اینقدر جبهه گیری؟! انگار قراره اونیکه چادر میپوشه نخنده عاشق نشه بلند حرف نزنه!!! این مرز هارو کی برای من تعیین میکنه؟ تو؟!!! هر آدمی به یکچیزهایی وابستگیه روحی داره و یکچیزهایی هم براش جذابه این فهمش چندان پیچیده نیست! بارها خواستم که دیگه نپوشم چون اون لحظه مانعی برای دویدنم بوده چون اون لحظه مانعی برای کوله رو هردوتا شونه ام انداختن بوده چون اون لحظه حس کردم که علاقه ای ندارم که یه پارچه ی مشکی بدنمو بپوشونه چون اون لحظه میخواستم عین داداشام فوتبال بازی کنم! اما یه وقتایی دیگه حس کردم دلم تنگ شده واسه گیره به روسریم زدن و پوشیدن همون مانتو مشکی بلنده ام که خیلی دوسش دارم! (چادرم)
آیا شما همیشه یه مانتو میپوشید؟!
من تو این نقطه تعادل خودمو پیدا کردم و به هیچکسم اجازه ی به هم زدن تعادلمو نمیدم :) من شاید آدمی باشم که اعتقادات دینی داشته باشه اما هیچوقت سنتی نبودم و نیستم!
+سرت تو کار خودت باشه!
++مرسی اه
  • مِلیـ ــچَک

47

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

46

بلاخره یکیو پیدا کردم که موهاش کپ موهای خودمه!! نه فر نه صاف نه زشت منظورمه :))) و باید اینو بگم که خیلی هم شبیه اونچیزی که من واقعا هستمه!! همون لباسای عجق وجق خوابگاهم همون سرخوشی همون میل شدید پاره بودن و شل بودن لباسام :))) و چقدر من کیف میکردم درحالیکه بقیه میگفتن شبیه به کارگرای خارجی لباس میپوشم :دی

  • مِلیـ ــچَک