ما همه به مینِویسَموفِن معتادیم!
همین اول کار بگم که کشتمش... نه که بار اولم باشه اما اون حتما بار اولش بود که میمرد! صداش درنمی اومد. مورچه مگه صدا داره؟ میگن داره! اونقدری داره که ما نمیشنویم! له شده بود زیر پای یه نفر دیگه! همون نفری که قبل از من رفته بود دستشویی و لامپو خاموش نکرده بود! میخواستم نکشمش اما دست و پا میزد! میمرد اما نمیمرد! رفتم که برم اما یهو برگشتم و کشتمش! جونش برای کسی مهم نبود اما برای خودش حتما بود! خداشاهده! من اول تکونش دادم که اگه درست میشه درست بشه اما نشد! با خودم گفتم نکنه کرونا گرفته؟! اینروزا همه میگیرن! از ترس کشتمش یا برای کمتر درد کشیدنش؟! از کجا معلوم مورچه که اعصاب نداره درد داشته باشه؟!
ص 77! صدای درب خانه ی همسایه ی شمال شرقی! صدای عجله کردن کفش هایی عاشق و خسته که پله هارا میدوید! صدای جیغ از سر ذوق کودکی یکساله! صدای غش غش خنده ی زن! صدای خوشبختی! احتمالا مرد هردوتایشان را درآغوشش حل کرده بود! ورق میزنم یک ربع وقت دارم ص 78 را به اتمام برسانم!
گاهی خودمو گوگل میکنم، اسمُ فامیلمُ، که به خودم برسم! لابه لای سایتا دنبال خودم میگردم پیداشم میکنم اما هربار با بار قبلی متفاوت به نظر میاد! یه بار کج دار و مریز، یه بار نصف و نیمه موفق، یه بار رتبه ی به ظاهر خفن تو یه رشته ی به نظر درِپیتی! امروز اما چیزی پیدا نکردم فکر کردم گوگلم دیگه منو فراموشم کرده اما به دقیقه نکشید که یه پس گردنی از خودم خوردم! گفته بودم از چسناله کردن بدم میاد؟! آره خلاصه امروز پیدام نشد! نبودم، حتی تو صفحه های دوم و سوم! اونقدر سِر شدم که صفحه ی چهارم رو چک نکردم گوگلو ترک کردم و به نشانه ی اعتراض درو به هم کوبیدم! اگه جون داشت میگفت هوی درو چرا به هم میکوبی بووووووق!! چشمام گرد میشد و خون جلوی چشمامو میگرفت، دهنمو وا میکردم و بوووووق!! اما خب جون نداشت لاکردار! دیدین بعضی وقتا حرفِ تُک زبونتو میگیره و خودش سرچ میزنه؟! خوشم میاد از فرز بودنش اما غلط املایی که میگیره خیلی خُنُک میشه! چپ چپ نگاش میکنم میخوام توضیح بدم که اشتباه تایپی بوده، نه املایی اما حال و حوصلشو ندارم! اونم که نمیفهمه فقط اداشو درمیاره! شعور نداره اما بیشعورم نیست درواقع! بعضی وقتام یه چیز سرچ میکنی میگه ببین بِیب من فکر میکنم منظورت این نیست میخواستی اونجوری بنویسی دمت گرم اما یه چیز دیگه نوشتی! بِیب که میگه یاد یکی از رفیقام میوفتم! راستی کجاست؟ چیکار میکنه؟ اسمُ فامیل اونم گوگل کنم کارسازه؟
پیـ نوشت: گوگلو میگم دیگه!
قصد داشتم طبق معمول حذفش کنم و فرار را بر قرار ترجیح بدهم! یک آن با خودم گفتم "حذفش کنی تا آخر عمرت این پروسه رو ادامه میدی بریدا!" دکمه ی بَک را زدم و ارسال مطلب جدید را باز کردم که بگویم "اینبار فرار نمیکنم اما موضوعات جدید تو راهن"
روبروی پنجره ی اتاقم نشسته ام! همانجایی که همیشه مینشینم و کوبنده درس میخوانم! انگار در درونم کسی برای چندمین بار دفن میشود! از لای در سوز می آید! بخاری را از همیشه بیشتر کرده ام اما باز هم توان مقابله با سوز سردی که از لای در سُر میخورد و اتاقم را یخبندان میکند را ندارد! فکر میکنم همه چیز مرتب است! حالا با وقفه ای دوساله باز هم دوستم دارد! مگر همیشه آخرش مهم نیست؟! مگر هرچقدر مسیر های متفاوتی را طی کنیم دلتا ایکس، انتها منهای ابتدا نمیشود؟ چه فرقی دارد بین ابتدا و انتها چندبار از مسیر خارج شده باشد و به چندنفر دوستت دارم گفته باشد! رها کن خودت را! ... نمیشود! ترس پشت روزهای زندگی من خانه ی سنگی و سیاهش را ساخته و مدام ناخن میکشد روی خنده های من! آرام ندارم! قرار هم همینطور! چه چیز غمگین تر و درد آورتر از اینکه بدانی حباب آرامشت برای همیشه ترکیده! نمیخواهم فکر کنم! ترس در آغوشم میگیرد! بغض میکنم! سایه ی سیاه رفتن روی دل م می افتد!...من خیلی وقت است که مرده ام حاجی!...
+با کمک "دل م سردش است" ِ نبات!
سلام میم صاد عزیز :)
شاید اگر آدرسی ازت داشتم میتونستم برات بیشتر و مفصل تر بنویسم!
الان تنها چیزیکه میتونم بگم اینه که برای یک سال اولویت هاتو بشناس! خودخواه باش و از حاشیه ها دوری کن! به خدا توکل کن عزیزم هرچی صلاحه همون بشه :)
به طور محسوسی در حال پیشرفت هستم اما راضی کننده نیست برای ذهن کمال گرایی که دارم و پدرم را در می آورد اصلا راضی کننده نیست! کارنامه ی پروژه ای ام را که میبینم نوسانات اخیرم حالم ذهنم و روحم همه در هم ریخته مشخص است! پایین بالاااااا پایین (بله همانی که فکر میکنید اینجا اتفاق افتاد!!) پایییییین بالاااااا پایی!! این آخری به خاطر اتفاقات اخیر است! شاید چون سیل عظیمی از حریف ها هم در گیر این ماجرا بودند به جای پایییییین، پایی اتفاق افتاد و آنقدر ها هم درد نداشت! چون تنها نبودم! چون یک جایی خوانده بودم غم را که تقسیم بکنی نصف میشود اما شادی چندبرابر!!
امروز بعداز مدتها تاکسی سوار شدم! ملت به جان هم افتاده اند! یکی از یکی عصبانی تر و رنجورتر! از همدیگر بدشان می آید نمیدانند سرشان را به کجا بکوبند از این حجم بدشانسی و جبر جغرافیایی ای که به سرشان آمده! از مشاور کنکور بگیر تا راننده ی تاکسی و حاج آقای عمامه به سری که ریشش به رنگ دندان هایش شده کاری از دستش بر نمی آید اما نیمی از این مملکت از او و امثالهم متنفر شده اند! خشمگین از حضورشان کار به زد و خورد میکشد و دست روی ریش سفید بلند میکنند بدون اینکه ذره ای عذاب وجدان داشته باشند! والا حق دارند! بلا حق دارند! بهشان حق میدهم که تا این حد عصبانی باشند! همین هفته ی پیش بود که به مرز جنون رسیده بودم! حرف موشک و هواپیما که شد جول و پلاس اینستا و تلگرام را جمع کردم و همه ی اتفاقات اخیر را در ذهنم تا جاییکه میتوانستم پس زدم بلکه بتوانم چند ساعتی درس بخوانم به امید آینده ای روشن که با هر ضرب و زوری بود برای خودم در ذهنم دست و پا کرده بودم! اما حالا! راننده با شنیدن اخبار رادیو صدایش را زیاد میکند! همه چیز به یکباره بر سرمان آوار میشود! بله پذیرفته اند که کار خودشان بوده هرچند که ناخواسته هرچند که غیرعمد! اما کار خودشان بوده! و من بیخود همه ی این چند روز امیدوار بودم که نشنوم!
+بیاین از پنجره ی اتاق من بیرونو نگاه کنیم و به این فکر کنیم که درخت توت چجوری گنجشک گرفته!؟
+بیاین همدیگه رو بغل کنیم و باهم داغدار درد مشترکمون باشیم!
من زیاد اهمیتی نمیدادم به اینجور مسائل! اما از صبح که بیدار شدم یک صدم احساس بی بابا شدن میکنم
یک صدمشم خیلیه :((((
#سردار
از 100 و خرده ای بازدید کننده ی هرروز و 300 و خرده ای نمایش رسیدم به 5 تا بازدید کننده و 18 نمایش :))) همه ی دوستای خاموشمو از دست دادم :((
خیلی غمگین کننده ست خیلی سوت و کوره! ![]()
آدرس وبلاگمو عوض کردم! اگه هنوزم میبینید که اینجایید به خاطر اینه که شما وبلاگ منو دنبال کرده بودید! به بقیه هم که تاجاییکه توی ذهنم باشه آدرس میدم! خاموش ها هم که متاسفم برای از دست دادنشون :(((
خب احساس بهتری دارم اما به هرحال دیگه از "به در بگو تا دیوار بشنوه" خبری نیست و این یخورده ی خیلی کم برای اون روی خبیثم ناراحت کننده ست!! :دی
+ترجیح میدم کمتر دیوونه باشم :)
خیلی وقت پیش داداشم بهم گفته بود اینقدر دیوونه بودنت میترسونتم! اینکه از چیزی نمیترسی از چیزی خجالت نمیکشی ممکنه کار دستت بده! از اون کاری که ممکنه دست خودت بدی میترسم آجی! فکر کنم اونموقع ها 16 یا 17 سالم بود! اونموقع ها با خودم فکر کرده بودم مگه چه کاری ممکنه دست خودم بدم؟! اینکه از شیشه ی اتوبوس سرویسمون پریدم پایین چون شلوغ بوده مگه بده؟!!! یا اینکه عادت های ماهیانه امو برعکس بقیه ی دوستام پنهون نمیکنم مگه بده؟!! یا اینکه بدون اینکه بترسم به خاطر رفتار بد معاون مدرسمون امضا جمع کردم و معاون مدرسمونو توی دفتر مدرسه به گریه انداختم و مجبور به عذر خواهی کردن شد مگه بده؟!!
خب اینا به خودیه خود بد نبودن! اما با گذشت زمان متوجه شدم که کار دست خودت دادن یعنی چی! اینکه از راحت اعتماد کردن نترسی! از تنهایی تو شهر غریب بیرون رفتن نترسی! از اینکه سینه سپر کنی و بگی عااااااشقم خجالت نکشی! هروقت دلت خواست چادرتو سر کنی! دیدی دست و پا گیره دربیاری بذاری تو کوله ات و بدویی!! یعنی چی!! یعنی نگاه مردم! یعنی حرف مردم! چون اونا مثل من نمیبینن! اونا مثل کسی زندگی میکنن که دائم ماهیچه های بدنشو منقبض کرده و رها نمیکنه! کسی که خیلی روئه رو با انگشت نشون میدن! میگن همونه هااااا! درحالیکه دارن به اون روی خودشون که هنوز لو نرفته فکر میکنن!
احساس میکنم دیگه رو نیستم! زیر نگاه های بقیه عوض شدم! چیزیو نشون میدم که نیستم! کاری که دلم میخواد رو اونقدر دیوونگی و انرژی ندارم برای انجام دادنش! اما هنوزم دیوونم! همینکه یهو 5 ترم درس خوندنمو دود میکنم و انصراف میدم یعنی دیوونم! همینکه هنوزم اینجا مینویسم یعنی دیوونم!
واقعیت اینه که آدما هرچقدر اولین هارو تجربه کنن اولین ها تموم نمیشن :)
امروز برای من چندین و چند اولین داشت! تو شب رانندگی کردن و از روستا به خونه اومدن بدون اینکه مردی باهامون باشه رو بابا هیچوقت اجازه نمیداد!! بابا هم اگه یه وقت کوتاه میومد مامان میترسید :/ حالا من هی بگم تا منو داری نترس گوش نمیده که! شده حکایت اون تصویرسازیه که دختره ورزشکار بود کلی مدال داشت حتی تو تصویر آخر از توی آتیش پریده بود ولی تهش که به مامانش میگفت دارم میرم بیرون داداش لاغر مردنیشو مینداختن دنبالش که تنها نباشه!!! :)))))))
دیگه اینکه مامان بزرگه زنگ زده که بدووووویییین بیاین قرصام تموم شده! مامان با هول و ولا هرجور شده قرصاشو گیر آورد ماهم عین میک میک راهیه روستا شدیم رفتیم میبینیم حالش خوبه!!
ما :|||
مامان بزرگه :))))))))))))
جونم براتون بگه که ایشون دلشون برای دخترشون تنگ شده بود با این ترفند ما رو به هول و ولا انداخته بودن :/ فک کن! خیلی گوگولی شده بود وقتی اعتراف میکرد که تا دو هفته دیگه قرص داره :)))
امروز عین یه بچه ی دبستانی تااااا میتونستم بازی کردم!! باع باع چقدر بازیه جدید اومده که روحمم ازشون خبر نداره!! موقع ما یه خاله بازی بود یه هفت سنگ یه فوتبال و والیبال و وسطی! یه کی خوبه خدا کی بده شما! یه گرگم به هوا! یه بازی هم با نیلوفر خودمون کشف کرده بودیم یه ورِ حیاطو خیس میکردیم اون طرفش زیر انداز پهن میکردیم فکر میکردیم رفتیم شمال!! :)))) اما الان! اونقدر اسمای عجق وجق داشتن که چندبارم از پسرداییم پرسیدمشون ولی بازم یادم نموند! خلاصه که کودک درونم بدجوری قاطی کرده بود :))) مراعات هیچکدومشون رو هم نمیکردم! 20 30 تا گل زدم فقط^_^ هیچکی هم بهم نگفت بیا ظرف بشور :دی اصلا مهم ترین قسمتش همینجا بود :)))
دیگه هیچ چی برگشتیم خونه برای اولین بار دست به کار شدم ژله دو رنگ اناری درست کنم ایشالا به حق پنش تن خوب بشه! 18 تومن پول ژله هاشو دادم فقط :/
فردا هم قراره خودم رانندگی کنم برم مشاوره! قراره به زند بگم چند روزی بهم استراحت بده تا انگیزه ی قبلمو به دست بیارم باز!
دیگهههه! عاقاااا! شاید بدآموزی داشته باشه اما من امروز زل زدم به یه راننده وقتی از کنارش ردمیشدم و بهش گفتم روااااااااااانیییی!!
به همین برکت قسم اینشکلی شده بود
هنوزم قیافش یادم میوفته خندم میگیره! خدایی مشکل از خودش و رانندگیش بود! من راه خودمو میرفتم یهو بدون اینکه چک کنه از روبرو کسی میاد یا نه کشید تو لاین من تا سبقت بگیره!!! با فاصله ی سانتی متری ردش کردم :/// ممکن بود الان خدمتتون نباشم! ![]()
+افت تراز داشتم! :(
+پنبمون سرما خورده! براش دعا کنید لطفا :(((
مامان میگه تو فیل هم بخوری سیر نمیشی ![]()
![]()
+عکس داداشمو فرستادم برای خاله ی یه دختره منتظرم عکس خواهرزادشو بفرسته ولی تلگرامم چند روزه باز نمیشه :// از طرفی دیگه منتظرم عکس دخترخالم برسه تا به دوست داداشم نشون بدیم!!
+متنفرررررررررم از اینجور ازدواج کردن!!!!
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو
نیست بگو
راست بگو
:))
+ 26 آذر سالگرد درگذشت مولاناست! میخواستم یه مثنوی بلند مهمونتون کنم احتمال دادم که نخونید پس به بیت دوم یه رباعی از مولانا بسنده کردم :))
+من قبلا هم گفتم به شعر علاقه ندارم اما تک و توک پیش میاد که شعر هایی دلمو برده باشن و در اکثر موارد که پیِ اون شعر هارو گرفتم به مولانا رسیدم :)
+فاتحه مع الصلوات ❤
بزرگترین ضدحال زندگی میدونین چیه؟!
اینه که به چیزی که خییییلی میخوایش وقتی برسی که دیگه ذوقشو نداری و برات مهم نیست!