اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۱۷ مطلب با موضوع «که شادی آنِ من باشد :)» ثبت شده است

259

Valla dert oldun bana والا دردسر شدی برام

Kurban olurum ben sana قربونت برم من

Ruhum hasda kal yanımda روحم مریض شده کنارم بمون

Seviyorum seni anla دوستت دارم بفهم :)))

Yardım et yarabbi خدایا کمکم کن

Oldum ben deli gibi من انگار دیوونه شدم

Seviyorsan tut elimi اگه دوست داری دستمو بگیر

Leylayım ben sana من لیلای تواَم *_*

اصلی

ریمیکس

 

  • مِلیـ ـچَک

255

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ـچَک

234

بهار روی ناخن هایم نشسته بود

نور خورشید به باغ باران زده می تابید

و بوی نم خاک به مشامم میرسید

بهار

  • مِلیـ ــچَک

204

واقعیت اینه که آدما هرچقدر اولین هارو تجربه کنن اولین ها تموم نمیشن :)

امروز برای من چندین و چند اولین داشت! تو شب رانندگی کردن و از روستا به خونه اومدن بدون اینکه مردی باهامون باشه رو بابا هیچوقت اجازه نمیداد!! بابا هم اگه یه وقت کوتاه میومد مامان میترسید :/ حالا من هی بگم تا منو داری نترس گوش نمیده که! شده حکایت اون تصویرسازیه که دختره ورزشکار بود کلی مدال داشت حتی تو تصویر آخر از توی آتیش پریده بود ولی تهش که به مامانش میگفت دارم میرم بیرون داداش لاغر مردنیشو مینداختن دنبالش که تنها نباشه!!! :))))))) 

دیگه اینکه مامان بزرگه زنگ زده که بدووووویییین بیاین قرصام تموم شده! مامان با هول و ولا هرجور شده قرصاشو گیر آورد ماهم عین میک میک راهیه روستا شدیم رفتیم میبینیم حالش خوبه!! 

ما :|||

مامان بزرگه :))))))))))))

جونم براتون بگه که ایشون دلشون برای دخترشون تنگ شده بود با این ترفند ما رو به هول و ولا انداخته بودن :/ فک کن! خیلی گوگولی شده بود وقتی اعتراف میکرد که تا دو هفته دیگه قرص داره :)))

امروز عین یه بچه ی دبستانی تااااا میتونستم بازی کردم!! باع باع چقدر بازیه جدید اومده که روحمم ازشون خبر نداره!! موقع ما یه خاله بازی بود یه هفت سنگ یه فوتبال و والیبال و وسطی! یه کی خوبه خدا کی بده شما! یه گرگم به هوا! یه بازی هم با نیلوفر خودمون کشف کرده بودیم یه ورِ حیاطو خیس میکردیم اون طرفش زیر انداز پهن میکردیم فکر میکردیم رفتیم شمال!! :)))) اما الان! اونقدر اسمای عجق وجق داشتن که چندبارم از پسرداییم پرسیدمشون ولی بازم یادم نموند! خلاصه که کودک درونم بدجوری قاطی کرده بود :))) مراعات هیچکدومشون رو هم نمیکردم! 20 30 تا گل زدم فقط^_^ هیچکی هم بهم نگفت بیا ظرف بشور :دی اصلا مهم ترین قسمتش همینجا بود :)))

دیگه هیچ چی برگشتیم خونه برای اولین بار دست به کار شدم ژله دو رنگ اناری درست کنم ایشالا به حق پنش تن خوب بشه! 18 تومن پول ژله هاشو دادم فقط :/

فردا هم قراره خودم رانندگی کنم برم مشاوره! قراره به زند بگم چند روزی بهم استراحت بده تا انگیزه ی قبلمو به دست بیارم باز! 

دیگهههه! عاقاااا! شاید بدآموزی داشته باشه اما من امروز زل زدم به یه راننده وقتی از کنارش ردمیشدم و بهش گفتم روااااااااااانیییی!! 

به همین برکت قسم اینشکلی شده بود surprise 

هنوزم قیافش یادم میوفته خندم میگیره! خدایی مشکل از خودش و رانندگیش بود! من راه خودمو میرفتم یهو بدون اینکه چک کنه از روبرو کسی میاد یا نه کشید تو لاین من تا سبقت بگیره!!! با فاصله ی سانتی متری ردش کردم :/// ممکن بود الان خدمتتون نباشم! crying

 

+افت تراز داشتم! :(

+پنبمون سرما خورده! براش دعا کنید لطفا :(((

  • مِلیـ ــچَک

196

  • مِلیـ ــچَک

186

ببینین کی بعداز مدتها گذاشته موهاش فر بشن^_^

من نمیدونم وقتی اینقدر با فر شدنشون خوشحال میشم چرا نمیذارم فر بشن!!!! :/

بله از اتاق فرمان اشاره میکنن که اونجوری موهات زیر روسری پُف میکنه!!! 

 

 

+از صبح تا حالا دارم بپر بپر میکنم *_*

  • مِلیـ ــچَک

182

همونقدر که من بوسیدنِ گردنِ پنبه رو دوس دارم مامان هم بوسیدن گردن منو دوس داره! حتی شاید بیشتر! ولی من قلقلکم میاد و خیلی وقت بود که مامان اقدام به بوسیدن میکرد و من از زیرش درمیرفتم! شاید یک یا دوماه بود که به خواستش نرسیده بود :))) امروز قبل از اینکه برای نماز صبح بیدارم بکنه پاورچین پاورچین به تختم نزدیک شده بود و به خواستش رسیده بود :)))) ظهرم باز حواسم نبود شکارم کرد :))))))))) عین بچه ها ذوق میکرد و به اینکه من به خودم میپیچیدم و مورمورم میشد عش عش میخندید :))))))))))))

 

+به همه ارث میرسه به منم ارث میرسه :دی

  • مِلیـ ــچَک

174

عاقا من باز خواب دیدم

چیپس و پفکاتونو بیارید تا براتون تعریف کنم :))))))))))

نه شوخی کردم ایندفعه سینمایی طور نیست!! 

باشگاه بودم ورزش میکردم یه دفعه صدای گوشیه یکی بلند شد! واویلا سنسی عصبانی شد که چرا گوشیاتونو خاموش نکردین و فلان و بهمان! داشت فحشمون میداد طبق روال همیشگی!!! که من با خودم گفتم عه صدای زنگش چقدر آشناست این که مال منه! اوس گرفتم از تاتامی بیرون اومدم و رفتم به سمت کیفم دیدم که بهله واسه من بوده! خیلی ریلکس طور زل زدم تو چشمای سنسی گفتم خب چیه؟! من دکترم شاید بیمارم تو وضعیت بحرانی ای باشه!!!!!!

نخندین عه! :))))))))

صبح داداشم به محض اینکه چشماشو باز کرد واسش تعریف کردم! این داداش من تا به صورتش آب نزنه حرف نمیزنه! نهایتا جواب سوالارو با اممممم اووووم جواب میده! براش که خوابمو تعریف کردم سایلنت طور وسط خونه میرقصید هر هر میخندیدیم من و مامان :))))))) 

 

+که شادی آنِ من باشد ^_^

 

****

بین پست 169 و 174 من یه خواب دیگه هم دیدم این چند روز! اون بود من بودم یه عالمه آدم دیگه هم بودن! اون زل زده بود به من نگاش که میکردم لبخند میزد! ازش میترسیدم! اولین بار بود که تو خوابم ازش میترسیدم! عکس العملم حتی تو خواب برای خودمم عجیب بود! همینطور که منم تو چشماش نگاه میکردم دستامو گذاشتم رو زمین و سر خوردم عقب! یجورایی انگار رفتم تو تاریکی!!! لبخندش رفت! حالا من میدیدمش اما اون نه! دیگه نمیترسیدم!!!!

 

  • مِلیـ ــچَک

135

یوووووووووووووه ^_^

ای جانِ جانان دوستت دارم

بالاتر از جان دوستت دارم

قرررر از اینور 

حالا از اونور

:)))))))))))

 

+یه ساعته وضو گرفتم ولی دارم میرقصم :)))))

+درووووود به دیوانگان ;)

  • مِلیـ ــچَک

133

اونقدر دلم میخواد فرنی بخورم که قابل گفتن نیست! ما فرنی رو تو خوابگاه به عنوان یه وعده ی غذایی میخوردیم :) چقدرم میچسبید کنار بچه ها حرص زدن واسه یه لقمه بیشتر غذا خوردن :))))))))) مزه های نودلای خوابگاه انگاری فرق داشت با نودلای اینجا!! بماند که دو ماهی یه بار وقتی همه به اندازه ی کافی پول داشتیم نهایت لاکچری بودنمونو نشون میدادیم و پیتزا آوانت سفارش میدادیم و اون شب عروسیمون بود :)))) اونقدر میرقصیدیم بعدش که باز گشنمون میشد و باز میان وعده ی همیشگیمون یعنی نون و پنیر مرهمی واسه قورقورای شکممون بود! من از اولشم چایی خور نبودم ولی خوابگاه چه بخوای چه نخوای چایی خورت میکنه مخصوصا اگه اونقدری جمع دوستاتو دوست داشته باشی که برای چند دقیقه ای وسط اتاق نشستن و از هر دری صحبت کردن چایی خوردنو به جون بخری!! زندگی پراز دل کندنای اینجوریه! شاید سالهای بعد وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم برخلاف اینروزا هیچ حرف مشترکی نداشته باشیم! اما نهایتا میدونیم که چقدر کفه ی خاطره های خوبمون از کفه ی خاطره های بدمون سنگین تر بود و چقدر باهم خوشتر بودیم! :)

 

  • مِلیـ ــچَک

116

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی :)

 

سبثسب

  • مِلیـ ــچَک

96

دلم شهربازی میخواد از اون تابا که میبرنت بالا میچرخوننت میخوام! میخوام باد اونقدر محکم به صورتم بخوره که نفس کشیدنم با سوزش دماغم همراه باشه! فعلا همین :)
  • مِلیـ ــچَک

94

یه استاد داشتیم میگفت از هر کلکی میتونین استفاده کنین! بقیه هم اگه میتونن استفاده کنن خب :))))

در نهایت خبیث بودنم میپذیرم ^_^


  • مِلیـ ــچَک

81

تا حالا از خنده ی زیاد نفستون بند اومده؟!!!
چند روز پیش داشتم خاطره ی ضایع شدنمو توی باشگاه برای داداشم تعریف میکردم که اونقدر خندیدم گلوم به خِر خِر افتاده بود یه لحظه نتونستم خوب نفس بکشم مثل کسی که چیزی میپره توی گلوش سعی میکردم نفس بکشم سعی میکردم نخندم ولی اونقدر خنده دار بود که نمیتونستم! فک کن! هم مغزم فکر میکرد باید بخنده هم نگران تنفسش شده بود و همه ی این مدت داداشم نگران سرشو پایین انداخته بود :/ در صورتیکه اینجور موقع ها اونقدر اذیت میکنه آدمو که با خودت بگی غلط کردم برات گفتم اصن!! ولی اینبار سرشو انداخته بود پایین که نخنده تا منم خندم تموم بشه! میگفت اون لحظه فقط همین کار از دستم برمیومده برای نجات دادنت!! بماند که بعدش سینه ام به خس خس و درد افتاده بود، قلبم تند میزد، شکمم بابت انقباض و انبساط های تندش درد گرفته بود و انگار کوه کنده بودم اما خیلی چسبید! هیچوقت اینقدر زیاد نخندیده بودم =)))) فک کنم حقِ LOOOL رو به جا آوردم :))))

+خاطره رو نمیگم :))))
  • مِلیـ ــچَک

29

همیشه با اینکه از کجا شروع کنم مشکل دارم! خب شاید بهتر باشه از نَنِه کوگی بگم که عاشق چیزهای کشف نشده است! برعکس هر مادر بزرگ سالخورده ای که تاحالا دیدم گوشیه لمسی داره و در نوع خودش بسیار هم آپدیت شده ست! بابا همیشه اینجوری مادرشو توصیف میکنه "کوچیک که بودیم یه روز مادربزرگت رادیومونو که خراب شده بود باز کرد! وقتی بستش چند قطعه ازش بیرون مونده بود اما درست شده بود و خیلی بهتر از قبل کار میکرد!" خب همین چند جمله کافیه تا متوجه بشین همه ی هنر و فنی بودن خانوادگیمون از ننه کوگی بهمون به ارث رسیده! حتی همه اعتقاد دارن که نیمچه طبع شعری رو که داریم از پاپا به ارث رسیده اما من میگم همونم از ننه کوگیه!خلاصه اینو بگم که ژن خوب فقط ننه کوگی! :)) امروز به جای تمام این چند سال که آرشیوم از عکس هاش خالی بود عکس گرفتم و اون ذوق کرد :)))

***
اینو ببینیندریافت شاید باورتون نشه اما همینی که تو عکس میبینید 5 نفر رو به وجد آورده بود :))) زیباست!

***
شکوفه ها ریخته بودن و این یعنی درختا امسال دیگه قراره ثمر بدن! امسال دیگه سرما نتونست بهشون غلبه کنه و خداروشکر همه چیز برمیگرده به روال سابق! درسته سیل راه باغ رو بسته اما درعوض به شدت سرسبزی بخشیده! خب اینکه شکوفه ها ریختن دلیل نمیشه که من نتونم درختی رو پیدا کنم که شکوفه هاش هنوز نریخته باشن و از دونه به دونه ی شکوفه هاش عکس نگیرم، جیغای ذوق ناک نزنم و ننه کوگی به ذوق کردنام نخنده!! :)))

***
جوج زدیم! با سس مخصوصی که آقای برادر ساخته بودن به شدت چِسبید! ولی فقط به من و خودش و ننه کوگی!! :))) (میگم آپدیت شده ست باور نمیکنید!)

***
برای یکبار هم که شده درس خوندن دریافت در طبیعت رو بهتون پیشنهاد میکنم ^_^

***
میخواستم باهاش قهر باشم! سلام کرد سلام کردم! لبخند زد لبخند زدم! حالمو پرسید حالشو نپرسیدم!!! معلوم شد که قهرم؟!! :/

***
امروز هوس هندونه خوردن کرده بودم! زن عمو کوچیکه برام آورد! هوس کلوچه کرده بودم! عمو از رشت اومد و یدونه از اون اصلای نادریش نصیبم شد! گاهی وقتا حس میکنم خدا گوشاشو تیز کرده ببینه چی میخوام :)))

مرا عهدیست با شادی که شادی آنِ من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جانِ من باشد :)

+خدایا شکرت بابت همه ی داده هات و نداده هات که اگه ندادی مطمئنم به فکرم بودی که ندادی :) اگه پی وی داشتی کلی استیکر بوس برات میفرستادم^_^

بریدا
  • مِلیـ ــچَک

14

سر یکی از کلاس های عمومی استادمون پرسید: از بینتون کسی هست که توی خونه دامن بپوشه؟ یه سریا که تعداد کمی هم داشتن دستشونو بالا بردن! دوباره پرسید چرا؟!! هرکی یه چیزی میگفت! یکی میگفت اونوقت باید خیلی مواظب راه رفتنمون باشیم! یکی دیگه میگفت به پاهام میپیچه! یکی دیگه میگفت ...!! وقتی صحبتای بچه ها تموم شد رو به هممون گفت که بپوشید تا بیشتر دختر بودنتونو احساس کنید!!! اونموقع زیاد چیزی از منظورش نفهمیدم! سکوت کرده بودم اصولا عادت ندارم سر کلاسا تا مستقیما چیزی ازم پرسیده نشده حرف بزنم!! امروز دامن گل گلیمو پوشیدم! چین داره و تا مچ پام میرسه! رنگ غالبش صورتیه و به اندازه ی پنج سانت دور تا دورش گیپوره! راست میگفت!  بیشتر تر احساس میکنم که دخترم! بهم احساس ظریف بودن میده! هرازگاهی بلند میشم رو به آینه می ایستم و میچرخم^_^ دامنم چند سانتی بالا میاد و بیشترتر ذوق میکنم!! به همین سادگی :)
  • مِلیـ ــچَک

11

قرارمون دو هفته یه بار بعداز ظهر جمعه با ویوی تافه!! دیروز که از خواب بیدار شدم هوا ابری بود! دلم گرفت که نکنه فراموش کرده قرارمونو اما نه! تا قبل از ظهر هرجور شده خودشو رسوند به حیاطمون! وقتی تو حیاطمونه یعنی توی تاف هم هست!!با ذوق بعداز دو هفته روبروی آینه ایستادم و با موجودی وحشتناک روبرو شدم:)) از لبو به هلو تبدیل شده و راهیه روستا شدیم :) 
تاف جان! به برفات بگو آب نشن تو همینجوری قشنگی لعنتی!!

تاف

+اقلام زیر آتیش: 5 عدد بادمجان! 5 عدد سیب زمینی! یک عدد پیاز! 
+اقلام روی آتیش: سه عدد سوسیس! چای! نان ساجی!
+یادش بخیر! اونموقع ها که پیاز ارزون بود بیشتر با خودمون میبردیم :/
  • مِلیـ ــچَک