اِشکَفت

سلام خوش آمدید

62

من واقعا واقعا واقعا از دندونپزشک میترسم!!

به همین برکت قسم :(

  • مِلیـ ــچَک

61

دلمه درست کردن و فرستادن فامیل برای دختر کوچیکه ی خانواده که من باشم فقط یه معنی میده!! اونم این که دلمه که درست کردین برای ماهم بفرستیدااا :))))))

+بله! دلمه ی های مامان من معروفه!! ^_^
  • مِلیـ ــچَک

60

خب خدارو شکر مثل اینکه زیادم گند نزدم ^_^
ولی من عید آماده تر بودم برای کنکور این چه وضعشه؟!! 23 روز دیگه! بعدش کلی کار دارم از اپیلاسیون و پاکسازی صورت و عصب کشی دندونم گرفته تا چندتا سفارش طراحی که گرفتم و تابلوی رنگ روغنی که قولشو دادم از پنبه بکشم و احتمالا یه ترم ایروبیک برم با مربیم صحبت کنم نیم ساعت بیشتر بمونم کاراته کار کنم! بعدشم چندتا خواستگار راه بندازیم :دی بعدترشم دوباره شروع به درس خوندن بکنم!! البته با تایم کمتر و فیلم دیدن و اینا :))) 

مجسمه ی دست و پای پنبه فراموش نشود :) یا بذارم یه خورده تپل تر شه؟!!
  • مِلیـ ــچَک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

59

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

58

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

دعوایمان شده بود. هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکردم که یک روز مجبور شوم با موجودی که از من کوتاه تر، نرم تر و به مراتب زیبا تر است، بجنگم.

دیگر کاملا داشت فریاد میکشید. با لبهایی که تا قبل از آن بلند ترین صدایی که از لا به لایشان بیرون آمده بود، صدای خمیازه هایش بود.

شبیه گربه ای که در تنگنا افتاده باشد به هرچیزی چنگ می انداخت. هربار که دهانش را باز میکرد، نیشی در بدنم فرو میکرد. با همان دهانی که بارها مرا بوسیده بود. و همین دردش را بیشتر میکرد. نیش هایی که مرا زخمی میکرد، اما نمیکشت.

انگار واقعا باورش شده بود من دشمنش هستم. با شکوه بود. با صورت سرخ بر افروخته، موهای شلخته ی بهم ریخته و چشمهایی که از شدت اشک به سختی میتوانست مرا ببیند. هنوز هم شبیه یک اثر هنری، زیبا بود. یک تابلوی نقاشی نا آرام.

هیچکس نمیتوانست آن حرف های رکیک و زشت را به این زیبایی به زبان بیاورد. خسته شد. انگار که دیگر ضربه زدن به حریفی که از خودش دفاع نمی کند برایش جذابیتی نداشت. بعد دیگر حجم گلویش برای نگهداری آن همه بغض کافی نبود. روی شانه های دشمن، بارید.

اینکه سر آخر جایی جز آغوش کسی که با او جنگیدی و زخمی اش کردی نداشته باشی، یعنی تنهایی. مثل آخرین سرباز باقیمانده از لشکری شکست خورده تنها بود. بغلش کردم. آنقدر تنگ و سخت که انگار این آخرین بار است.

بعد خوابید. وقتی که هنوز سر شانه های پیرهنم از خیسی اشکهایش گرم بود. خوابید، و باورم نمیشد این حجم به خود پیچیده ی آرام و دوست داشتنی همان مار زخمی نا آرام چند لحظه ی پیش است که از نیش زبانش خون می چکید.

بعد فکر کردم که کجا باید بروم. باید زخم هایم را رفو میکردم. به تنهایی.

من که همیشه با تو جنگیدم، تنها شکست خوردم، با تو خندیدم، تنها اشک ریختم، با تو زندگی میکنم، اما تنها می میرم.


| محمدرضا جعفری |



برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

  • مِلیـ ــچَک

57

باید به خودم بیشتر احترام بذارم

کمتر رو قول ها حساب کنم

بیشتر انتظاری نداشته باشم

باید به کلمه هایی که میشنوم بیشتر دقت کنم و درست تر جواب بدم!

باید به خودم احترام بذارم!

  • مِلیـ ــچَک

56

بدن جان به هم ریخته! بهش میگم جان که شاید یادش بیاد ما باهم دوستیم و اینقدر عذابم نده! شایدم داره تلافیه 9 ماه یه جا نشینی رو سرم درمیاره! داره حرصشو خالی میکنه که کلیه هام درد میکنه دلم درد میکنه دندونم خونریزی کرده و سردرد هم امروز به همه ی اینا اضافه شد! تو این سه روز سه بار بیمارستان رفتم دوبار سونوگرافی دادم همشونم میگن باباجان سالمی! اما بدن جان لج کرده! انگار که بگه مثل اینکه یادت رفته روزی روزگاری 6 ساعت درروز تمرین میکردی!!! مثل اینکه یادت رفته دویدن از نون شب برات واجب تر بود! مثل اینکه یادت رفته من به یکجا نشستن و درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن عادت نداااارم! منو ببر بیرون از این 16 متریه لعنتی!

+هیچوقت حتی به ذهنمم نمیرسید بابت دستشویی رفتنم خداروشکر کنم!!
+سلامتی خیلی مهمه خیلی! تا داشته باشیش نمیتونی کاملا قدرشو بدونی :(
+سه روزه درست و حسابی درس نخوندم (میگریود!)
  • مِلیـ ــچَک

55

هنگ درام میخوام :(

آخه نمیدونید چقدر صداش آرامش بخشه ^_^

  • مِلیـ ــچَک

54

دوس دارم پست بذارم بعد منتظر بمونم بیاد لایکم بکنه سنجاقکا تو دلم پر بزنن! نه بیشتر!

  • مِلیـ ــچَک

53

جدی جدی داشتم میمردم! این اولین بار بود که چنین دردی رو تحمل میکردم اون هم به طور مداوم به قد سه روز!! زیر چشمام گود افتاده و بابت یه سرم و سه آمپولی که زدم خیلی بی حالم اما حداقل درد ندارم از این بابت آخیش!! به کدامین گناه باید این درد تحمل بشه رو نمیدونم! کاری هم به این ندارم که تو راه برگشت داشتم به خدا میگفتم همیشه یکی طلبکارتم بابت دختر بودنم! فقط اون لحظه که مامان رو به پنبه با ناراحتی گفت عزیزم تو هم این درد هارو قراره بکشی :((( پشیمون شدم از اینکه همش دعا میکردم دختر بشی عمه :( منو ببخش حالا درک میکنم مامان و مادر بزرگتو که برخلاف مردهای خونواده و من ترجیحشون این بود که پسر باشی :(((
  • مِلیـ ــچَک

52

قبلتر ها حتی یکی از ما فرد معروف مشهور یا حداقل موفقی نبود! نهایت نهایتش این بود که عمویمان کارمند دولت و داییمان قاضی بود! اما انگار قرار نیست نسل ما بی بخارتر از نسل قبل عمل کند اینبار درمیانمان دکتر است کارگردان هست یکی شرکتی را پایه گذاری میکند که رویای رونق گرفتنش را همگی داریم دیگری طراح لباس مطرحی شده و ... نمانیم! حرکت کنیم!
  • مِلیـ ــچَک

51

ساعت 1:58 دقیقه ی بامداد 
اینجا زندگی خیلی جریان داره! خانواده ای که غایب نداره میتونه از ته ته دل بخنده! مثل الان! 
دغدغه ها تماما به نینی برمیگرده! الهی شکر واسه این جنب و جوش و حال خوب کم نظیر ^_^
  • مِلیـ ــچَک

50

به نظرم مصر بودن میتونه نقش خیلی بزرگی در آرامش روانیمون داشته باشه! فرض کنید من میخوام یه امتحانی بدم و نتیجه ی اون امتحان خیلی برام اهمیت داره نگرانم که قبول میشم یا نه! اگر مصر نباشم مسیر زندگیم بعداز قبول نشدنم با اون چیزی که تصور میکردم فرق میکنه و کیلومترها از اون چیزی که میخوام فاصله میگیره اما اگر مصر باشم دوباره و دوباره تلاش میکنم تا بلاخره قبول بشم و به اون چیزی که میخوام برسم! :)
  • مِلیـ ــچَک

49

Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse

و می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم


https://www.tarafdari.com/sites/default/files/contents/user221076/content-sound/4_5821388648544731470.mp3


  • مِلیـ ــچَک

48

من خودمو تو نقطه ای پیدا کردم که یک قدم اونورتر میشم اونیکه خیلی باحجاب بود اما انگار همش داشته ریا میکرده و یه قدم اینور تر اونیم که خیلی مذهبیه! من یه چیزی بین این دوتام و تو همین نقطه آرامش دارم! نمیدونم یسری ها چطور میتونن درمورد اینکه فلانی چادریه اما نمیفهمم چرا یه بار میپوشه یه بار نمیپوشه صحبت میکنن!! چرا اینقدر تعصب چرا اینقدر جبهه گیری؟! انگار قراره اونیکه چادر میپوشه نخنده عاشق نشه بلند حرف نزنه!!! این مرز هارو کی برای من تعیین میکنه؟ تو؟!!! هر آدمی به یکچیزهایی وابستگیه روحی داره و یکچیزهایی هم براش جذابه این فهمش چندان پیچیده نیست! بارها خواستم که دیگه نپوشم چون اون لحظه مانعی برای دویدنم بوده چون اون لحظه مانعی برای کوله رو هردوتا شونه ام انداختن بوده چون اون لحظه حس کردم که علاقه ای ندارم که یه پارچه ی مشکی بدنمو بپوشونه چون اون لحظه میخواستم عین داداشام فوتبال بازی کنم! اما یه وقتایی دیگه حس کردم دلم تنگ شده واسه گیره به روسریم زدن و پوشیدن همون مانتو مشکی بلنده ام که خیلی دوسش دارم! (چادرم)
آیا شما همیشه یه مانتو میپوشید؟!
من تو این نقطه تعادل خودمو پیدا کردم و به هیچکسم اجازه ی به هم زدن تعادلمو نمیدم :) من شاید آدمی باشم که اعتقادات دینی داشته باشه اما هیچوقت سنتی نبودم و نیستم!
+سرت تو کار خودت باشه!
++مرسی اه
  • مِلیـ ــچَک

47

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

46

بلاخره یکیو پیدا کردم که موهاش کپ موهای خودمه!! نه فر نه صاف نه زشت منظورمه :))) و باید اینو بگم که خیلی هم شبیه اونچیزی که من واقعا هستمه!! همون لباسای عجق وجق خوابگاهم همون سرخوشی همون میل شدید پاره بودن و شل بودن لباسام :))) و چقدر من کیف میکردم درحالیکه بقیه میگفتن شبیه به کارگرای خارجی لباس میپوشم :دی

  • مِلیـ ــچَک

45

باور نکردنیست که ما اینهمه سال فامیل پولدار! از آن پولدار ها داشتیم و روحمان هم از این موضوع خبر نداشت! حتما باید یکی میمرد و پدر برای تسلیت کیلومترها آنور تر میرفت! بچه های مرحوم از کشورهای دیگر خودشان را میرساندند تا ما بفهمیم که بعله!! از وقتی رویت شده اند ذکر خیرشان از دهان پدر نمی افتد!! مگر میشود آدم آنقدر پولدار شده باشد ولی هنوز هم خاکی باشد!! یکی از پسرهایش از ایتالیا با دو پرواز خودش را به جنازه ی مادربزرگش رسانده بود! آن یکی از دبی و دیگری را خبر ندارم!! پدر که از سفر آمد و همگی پای تعاریفش نشستیم هیچکدام باورمان نمیشد! هرکسی یک چیزی میگفت! یکی میگفت ناراحت بوده است چرت و پرت گفته است یکی دیگر میگفت شاید از ناراحتیه مرگ مادرش چیزی مصرف کرده! شاید ال شاید بل!!! ولی نه! واقعا همین چند روز پیش منفیه 27 میلیارد ضرر مالی داشته! نه سکته کرده و نه ناراحت شده است از این بابت!! اینکه بگویم نزدیک به یک هفته است که دهانمان از میزان تعجبمان باز مانده اغراقی بیش نیست اما چیزی توی همین مایه ها هستیم!! مثلا اگر یک میلیارد از پولهایش دست من بود من چه میکردم؟!! نمیدانم من هیچوقت آدم پول پرستی نبوده ام اما دور و بری هایم!!! الله اکبر یعنی پولش تماما حلال است؟!! پدر که خیلی مطمئن جواب میدهد بله!!! 
من دوس ندارم هیچوقت جایش باشم!!
  • مِلیـ ــچَک