روزی که برای اولین بار صدام زدی عَمممه *_*
و من با همه ی جونم چلوندمت :)))
#پنبه
3 اسفند 98
داداشم: تو خییلی دوست داشتنی ای!
زن داداشم: خییییییییییییییلیییی!!
داداشم: تو خیلی عزیز مایی!
زنداداشم: خیییییییییییییییلیییی!!
داداشم: تو خیلی ماشاالله داری!
زنداداشم: خییییییییییییییلییییی!!
...
آن دو فرزندشان به تازگی نای نای یاد گرفته بود :))))
+یه جوری نای نای میکنه همه باهم غش میکنیم براش^_^
#پنبه
بابا پنبه رو صدا میزنه هونم :))
یه مکثی میکنم و ادامه میدم...
+همه ی پستا رمزدار نمیشن وقت نکردم براتون رمزو بفرستم به زودی انشاالله :)))
صداش میزنم " ناز ترین خلق جهان" میخنده! به خودم میچسبونمش! دستاشو دورم حلقه میکنه! فاصله میگیره در حالیکه یخورده از موهامو تو مشتای کوچیکش گرفته اینبار دهنشو تا آخر باز میکنه و گونمو میبوسه! تف تفی میشم! انگار یکی قلبمو قلقلک میده لبریز میشم از حس خوب همین لحظه! با خودم فکر میکنم بیخود نیست که آدما به خودخواه ترین شکل ممکن پدر و مادر میشن!! و دوباره محکممم بغلش میکنم!
#پنبه :)
در اتاقمو که باز میکنم از لا به لای یاسمون میان بیرون! صدای پروازشون شنیدنیه! انگار اونایی که روی توتمون نشستن دوستاشونو که توی یاس زندگی میکنن صدا میزنن! گنجشکارو میگم :)
و یاکریما :))
یه عدد
کنجکاو رو ببینید که اومده به عمه اش سر بزنه ^_^
![]()
کفِ دوتا دستمو بو میکنم! بوی آشنایی میده! یه مکث و یه لبخند از تهِ دل! وروجکو ببین از همین الان بوی خاص خودشو داره *_*
خدا میدونه چند بار قبل از بردنش گردنشو بوییدم و بوسیدم :))) و البته چونشو!! آخ که چقدر خوشمزه ست این نیم وجبیه دلبر :)
#پنبه
یازدهم اردیبهشت 13:08
خاله ف ات فرصت طلب بازی اش گل میکند! به مادربزرگ زنگ میزند و طلب مزگونا (مژدگانی) میکند مادربزرگ جیغ میزند! من جیغ میزنم! عمو و پدربزرگ میخواهند مرد بودنشان حفظ شود به لبخندی دندان نما بسنده میکنند! ظاهرا کیسه ی آبت پاره شده است و قصد بیرون آمدن داری! لطفا مادرت را آنقدرها هم اذیت نکن پنبه :) بابا در راه است. انشالله برای دیدنت تا 6 ساعت آینده خودش را میرساند :) همگی به هول و ولا افتاده ایم عمویت سعی میکند خونسرد باشد! یکدفعه ته دلم خالی میشود شروع میکنم به آیه الکرسی خواندن برای مادرت برای پدرت و برای تویی که از جانمان عزیزتر شده ای!
#خدایاموچکریم^_^