اِشکَفت

سلام خوش آمدید

۱۵ مطلب با موضوع «#پنبه» ثبت شده است

218

روزی که برای اولین بار صدام زدی عَمممه *_*

و من با همه ی جونم چلوندمت :)))

 

#پنبه

3 اسفند 98

  • مِلیـ ــچَک

173

داداشم: تو خییلی دوست داشتنی ای!

زن داداشم: خییییییییییییییلیییی!!

داداشم: تو خیلی عزیز مایی!

زنداداشم: خیییییییییییییییلیییی!!

داداشم: تو خیلی ماشاالله داری!

زنداداشم: خییییییییییییییلییییی!!

...

 

آن دو فرزندشان به تازگی نای نای یاد گرفته بود :))))

+یه جوری نای نای میکنه همه باهم غش میکنیم براش^_^

 

#پنبه

  • مِلیـ ــچَک

158

بابا پنبه رو صدا میزنه هونم :)) 

یه مکثی میکنم و ادامه میدم...

 

+همه ی پستا رمزدار نمیشن وقت نکردم براتون رمزو بفرستم به زودی انشاالله :)))

  • مِلیـ ــچَک

150

صداش میزنم " ناز ترین خلق جهان" میخنده! به خودم میچسبونمش! دستاشو دورم حلقه میکنه! فاصله میگیره در حالیکه یخورده از موهامو تو مشتای کوچیکش گرفته اینبار دهنشو تا آخر باز میکنه و گونمو میبوسه! تف تفی میشم! انگار یکی قلبمو قلقلک میده لبریز میشم از حس خوب همین لحظه! با خودم فکر میکنم بیخود نیست که آدما به خودخواه ترین شکل ممکن پدر و مادر میشن!! و دوباره محکممم بغلش میکنم! 

 

#پنبه :)

  • مِلیـ ــچَک

149

در اتاقمو که باز میکنم از لا به لای یاسمون میان بیرون! صدای پروازشون شنیدنیه! انگار اونایی که روی توتمون نشستن دوستاشونو که توی یاس زندگی میکنن صدا میزنن! گنجشکارو میگم :) 

و یاکریما :))

یه عدد کنجکاو رو ببینید که اومده به عمه اش سر بزنه ^_^ 

 دیدم

صدامو شنید

 

  • مِلیـ ــچَک

137

heart

کفِ دوتا دستمو بو میکنم! بوی آشنایی میده! یه مکث و یه لبخند از تهِ دل! وروجکو ببین از همین الان بوی خاص خودشو داره *_* 

خدا میدونه چند بار قبل از بردنش گردنشو بوییدم و بوسیدم :))) و البته چونشو!! آخ که چقدر خوشمزه ست این نیم وجبیه دلبر :)

#پنبه

  • مِلیـ ــچَک

97

باهاش خیلی جدی داشتم صحبت میکردم مابین حرفام صداهای بچگانه در میووردم دست و پاشو تکون میداد که بلندش کنم اما من اینکارو نمیکردم بازم به حرف زدن ادامه میدادم چند لحظه ای سکوت کردم که شروع کرد به حرف زدن :))) همه هیجانزده شده بودن ازم میخواستن بازم حرف بزنم دوباره و دوباره!! از اونروز ما باهم خیلی حرفا داریم من براش حرف میزنم سکوت میکنه با چشمای فندقیش خیره میشه به لبهام گاهی هم مستقیم چشم میدوزه به چشمام اما وقتی سکوت میکنم حرف میزنه و قندارو تو دلم آب میکنه! 

#پنبه

پنبه
  • مِلیـ ــچَک

76

حدس زدم رویسا جونم :)
42 سانته عزیزم :* واسه خودمو نمیگم که دیگه بیشتراز این تو زحمت نیوفتی^_^

  • مِلیـ ــچَک

65

دختر عمه ام که خواهر زاده اش را اذیت میکرد با خودم میگفتم چطور دلش می آید مگر سادیسم دارد؟! اما دیروز که دست های خیسم را زیر پاهای کوچکت گذاشتم جمع شدی و صدای گریه و فغانت به هوا خواست تازه فهمیدم چه کیفی میدهد!!! ^_^ درست مثل وقت هاییکه سمانه را در خوابگاه آنقدر اذیت میکردم که گریه اش میگرفت!! اما امان از وقتی که نبود! آنقدر سراغش را از دیگران میگرفتم که کلافه میشدند! اصلا من حق عمه بودن به گردنت دارم! معلوم نیست فرداها قرار است چقدر فحش خورم از جانب تو ملس باشد به هرحال یک چیزی هم باید به من برسد یا نه؟! مثلا صورتت را فوت کنم و کیفور شوم از قیافه ی عجیب و غریبی که به خودت میگیری! :)))))) 

#پنبه
  • مِلیـ ــچَک

53

جدی جدی داشتم میمردم! این اولین بار بود که چنین دردی رو تحمل میکردم اون هم به طور مداوم به قد سه روز!! زیر چشمام گود افتاده و بابت یه سرم و سه آمپولی که زدم خیلی بی حالم اما حداقل درد ندارم از این بابت آخیش!! به کدامین گناه باید این درد تحمل بشه رو نمیدونم! کاری هم به این ندارم که تو راه برگشت داشتم به خدا میگفتم همیشه یکی طلبکارتم بابت دختر بودنم! فقط اون لحظه که مامان رو به پنبه با ناراحتی گفت عزیزم تو هم این درد هارو قراره بکشی :((( پشیمون شدم از اینکه همش دعا میکردم دختر بشی عمه :( منو ببخش حالا درک میکنم مامان و مادر بزرگتو که برخلاف مردهای خونواده و من ترجیحشون این بود که پسر باشی :(((
  • مِلیـ ــچَک

51

ساعت 1:58 دقیقه ی بامداد 
اینجا زندگی خیلی جریان داره! خانواده ای که غایب نداره میتونه از ته ته دل بخنده! مثل الان! 
دغدغه ها تماما به نینی برمیگرده! الهی شکر واسه این جنب و جوش و حال خوب کم نظیر ^_^
  • مِلیـ ــچَک

38

شام خورده بودیم و نخورده بودیم که راس ساعت 21:09 دقیقه بعد از آنهمه مادرت را اذیت کردن با سزارین به دنیا آمدی^_^ با عجله لباس پوشیدیم و به راه افتادیم! میخواستم برایت قشنگ ترین سبد گلی که تا به حال برای هر نو رسیده ای خریده اند را بگیرم اما آن وقت شب فقط چند گل فروشی باز بود و گزینه های انتخابی اندک! حتی کارت تبریک با عکس دختر نداشتند!!! مگر دخترمان چه اش از پسرها کم بود که کارت پسرانه روی دسته گلش بزنیم؟!! بنابراین از فروشنده خواستم که به جای قدم نورسیده مبارک، تولدت مبارک روی گلت بچسباند! مدتی بعد از ماشین که پیاده شدیم کارت نبود :/ اینور را بگرد آنور را بگرد آخر سر فهمیدیم به شال من چسبیده است :/// کارت هم فهمیده بود من خودم گل هستم^_^ به محض ورود سعی کردم با امکانات کم تا جاییکه میتوانم برایت خاطره جمع کنم:) بابا خط موهای پشت گردنش را کج زده بود از استرس! مادربزرگ هایت یکجا بند نمیشدن و بقیه هم به همین منوال! همه آنجا بودند ولی هیچکس هنوز ندیده بودت! من که میدانم حتما گفته بودی تا عمه ی نازنینم نیاید رخ نشان نمیدهم :))) چند ساعتی انتظار آمدنت سر درد را نصیبم کرده بود اما هنوز هم مشتاقانه با کوچکترین صدایی به سمت در میدویدم:) اول مادرت سپس تو خمیازه کنان آمدی :) 9 ماه آزگار جای گرم و نرم خوابیدن بد عادتت کرده بود :) کلی تمرین کرده بودم که وقتی آمدی چه بگویم اما درست با دیدنت همه چیز یادم رفت :/ فقط با ذوق و بالاترین محبتی که در دلم بود گفتم سلام ناااناااا :))) دایی ات گفت ای جااااانم! عمویت گفت سلام خوشگلمممم :)))) سوار آسانسور که شدی تا پیش مادرت بروی با تمام سرعت پله هارا پایین دویدم تا از بیرون آمدنت هم فیلم بگیرم اما حافظه اش پر شد :// بزرگترین ضدحالی که عمه ات میتوانست بخورد دقیقا همین بود :/

ماشاالله

+چند نفری میگفتند شبیه من هستی :)) چی از این بهتر؟ از همین الان قولت میدهم که زیباترین خواهی شد ^_^ :)))))
+خدارو شکر که توی کل دنیا یه عمه دارم که بدون خجالت ازش گوشیشو بخوام حتی شاید بهش دستور بدم گوشیشو بده بهم :)))) 

  • مِلیـ ــچَک

37

یازدهم اردیبهشت 13:08

خاله ف ات فرصت طلب بازی اش گل میکند! به مادربزرگ زنگ میزند و طلب مزگونا (مژدگانی) میکند مادربزرگ جیغ میزند! من جیغ میزنم! عمو و پدربزرگ میخواهند مرد بودنشان حفظ شود به لبخندی دندان نما بسنده میکنند! ظاهرا کیسه ی آبت پاره شده است و قصد بیرون آمدن داری! لطفا مادرت را آنقدرها هم اذیت نکن پنبه :) بابا در راه است. انشالله برای دیدنت تا 6 ساعت آینده خودش را میرساند :) همگی به هول و ولا افتاده ایم عمویت سعی میکند خونسرد باشد! یکدفعه ته دلم خالی میشود شروع میکنم به آیه الکرسی خواندن برای مادرت برای پدرت و برای تویی که از جانمان عزیزتر شده ای! 

#خدایاموچکریم^_^

  • مِلیـ ــچَک

35

خیلی امیدوارم به دنیایی که بعداز اومدنت قراره زندگیش کنیم :)
#پنبه
پنبه
  • مِلیـ ــچَک

8

عمه جون اگه میدونستی همه چقدر منتظر اومدنتن 6 ماهه به دنیا می اومدی اما بهت حق میدم اگه بخوای همه ی 9 ماه فرصتتو توی شکم مامانت بمونی و مارو هرلحظه بیشتراز قبل مشتاق به دیدنت کنی! آخه میدونی؟! منو هم اگه میذاشتن بیشتر اون تو میموندم! مگه جایی گرم و نرم تراز شکم مامانا وجود داره؟! هرچقدر دلت میخواد به ملودیه روده ها گوش بده و ذوق کن بابت بوسه هاییکه بابا رو شکم مامان میزنه و به تو القا میشه! اون تو که هستی خیلی با ارزشی! مامان آروم راه میره و بابا با دقت تر رانندگی میکنه که اذیت نشی! مامانبزرگ برات قورمه سبزی درست میکنه تا مزه مزه کنی و یادت نره که عضوی از خانواده ی ب... شدن یعنی قورمه سبزی دوست داشتن! بابابزرگ مرتب حال عروسشو میپرسه و بهش سرمیزنه! همش به خاطر وجود تویه فسقلی که الان فک کنم دیگه اندازه ی کف دستم بشی :)) عمو هم که بی صبرانه منتظره باهات تیم فوتبال دستی تشکیل بده :)))  کافیه یه لگد بزنی تا همه چشماشون قلبی بشه :) دخدررر هیچ حواست هست کلی خاطرخواه داری این بیرون؟!

عمه جون ببخشید که هنوز اسم نداری!! 
این همه وسواسمونو بذار به حساب دوستداشتن زیادمون :) بوس به کلت!
  • مِلیـ ــچَک