اِشکَفت

سلام خوش آمدید

179

پرسید چندسالته؟! به خودش میخورد که دبیرستانی باشه! مکثی کردم و گفتم 21!! یه مکث دیگه نه نه 22!! نمیدونم قیافه ی متعجبمو گذاشت پایِ چی که تندی گفت جدی؟ بهت نمیاد فکر میکردم 18 سالت باشه!! :))) 

اما من بابت مدت طولانی ای که کسی ازم سنمو نپرسیده بود یا توی هیچ فرمی سنمو وارد نکرده بودم و مدتها بود که به کارم نیومده بود متعجب بودم! 

 

+حالا بماند که نه 21ام و نه 22!! بلکه سه ماه دیگه میشم 23 :دی

+بعضی وقتا از خودم میپرسم من فاطمه ام؟! جدی جدی من فاطمه م؟!!! 

+جل الخالق :)))))))))

  • مِلیـ ــچَک

178

آی دندونم :(((

 

+اگه بود میگفت از یک تا ده؟!!! 

  • مِلیـ ــچَک

177

زند میگه همینطوری پیش برو تو مسیر درستی هستی! اما نمیدونه با چنگ و دندون خودمو لبه ی پرتگاهِ ترازم نگه داشتم! با صلابت نیستم و اعتماد به نفس اینکه همینو حفظ کنم ندارم! ذهنم به همه چی مشغوله از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد! یه چشمه اشو بگم همین بس که امروز بند دوم گفتار دو زیست بودم که رفتم تو فکر! تو فکرم اینقدر پسر همسایه رو زدم که حد نداشت! بعدشم شاد و خرسند از فکر اومدم بیرون به خودم دست مریزاد گفتم که اینقدر تو تصوراتم شجاعم!!! چرا زدمش؟! چون پیکانش زیر سنگینیه باندهای صوتیش به زور راه میره!! چون دم به دیقه از اون سر کوچه تا این سرش گاز میده اونم با آهنگی که پنجره های اتاقمو به لرزه درمیاره! انگار تو دهات اینا بنزین گرون نشده!! دلم نامه های بابا لنگ درازی میخواد! یک هفته است دارم سرکوبش میکنم دیگه کم کم داره کلافه کننده میشه این حجم از کنترل نداشتنم روی افکارم! اما از باشگاه خبرای خوبی دارم! بالاخره بعداز مدتها بین بچه ها جا افتادم! برام خیلی سخت بود این مدت مثل غریبه ها بودن! اونم منی که همیشه آشنا ترین بودم! بچه های رزمی یخشون با دوتا مبارزه آب میشه اما بچه های رقص اینطور نیست! آهنگ بلند امان نمیده که دوکلام با هم صحبت کنیم یا مثلا مشت من صاف نمیخوره تو دماغ کسی که بخوام ازش عذر خواهی کنم و باهم دوست شیم! بنابراین زمان میبره تا کناریه من جا بمونه و من پاشو لگد کنم و دو کلام بینمون رد و بدل شه!!! 

جامدادی گل گلیم *_*

+میدونید! من هیچوقت هیچکدوم از جامدادیامو به اندازه ی این دوس نداشتم^_^ همیشه خیلی پسرونه برای خودم جامدادی و کیف و دفتر میخریدم! حتی دبستانی هم که بودم کیفم از این پرنسس مرنسسا نداشت!! احساس میکنم کودک درونم داره تلافی میکنه! این حجم از سرخوش بودن این حجم از بیخیالی و باری به هرجهت بودن این حجم از دنیا رو آب ببره به دست چپ لاغرم بودن رو اولین باره که در خودم شاهدش هستم! 

+یه چیز دیگه هم میخواستم بگم! خاک تو سرِ اون عاشقی که تا گردن میره تو دریا درحالیکه گوشیه نازنینش تو جیبشه! خودمو میگم :(

  • مِلیـ ــچَک

176

شاید همه از خیانت متنفر باشن اما من حسی بیش از تنفر دارم که نمیتونم اسمی براش بذارم! یه حسی که با شنیدن داستان اطرافیانم از خیانت شوهر یا دوس پسراشون دستام میلرزه توی دلم خالی میشه و خودمو تماما تو وجود کسی که خیانت دیده حس میکنم! دکتر چاووشی رو تو اینستا دنبال میکنید؟! در مواجهه با اینجور آدما که دائم دنبال بهونه ان تا ببخشن پارتنر خیانت کارشون رو یجوری میزنه تو پرشون و رک میگه که بهت خیانت کرده و باید بپذیری اینو که هیچ جور دیگه ای نمیشه این آدمارو از از این بیشتر آسیب رسوندن به خودشون منع کرد! درواقع بی رحمانه به نظر میرسه اما به شدت لازمه! ولی متاسفانه کسی که خودشو میزنه به خواب رو نمیشه تا وقتی که خودش تصمیم به بیدار شدن نگرفته بیدار کرد!!! 

 

  • مِلیـ ــچَک

175

اییییییییی!!! چرا امان نمیدین؟! بابا حداقل یکم ادای آدمای ناراحتو دربیارین وقتی جواب رد میشنوین! ایش!!! 

اینا از لج منم که شده فِرتی عقد میکنن بعداز خواستگاری! یادتونه یه فیلمی بود اسمش داماد خوشقدم بود؟! من شدم عروس خوشقدم!!! هرکی بیاد خواستگاریه من! خواستگاریه بعدی رد خور نداره که بله رو گرفته! فقط حالا که به این تواناییم پی بردم دیگه رایگان نیستااا! خواستین بیاین حواستون به این قضیه باشه :))))) والا با این وضع گرونیه بنزین!!! 

بشتابید! بشتابید!

تضمینی! به شرط چاقو نیست ولی تضمینیه :))))))))))))))

پیـ نوشت: لَختی بعد!!! شلوغش نکنید! عاقا با شمام صف رو رعایت کن! عه جلوییتو هُل نده!! :| عاقا شما! بله بله شما! از ادب و نزاکت شما خوشم اومده براتون نوبت میزنم برای روزِ بعداز کنکور! اواسط تیر :)))))))))

 

+ :دی

+جدای از شوخی خوشبخت بشن الهی ^_^

  • مِلیـ ــچَک

174

عاقا من باز خواب دیدم

چیپس و پفکاتونو بیارید تا براتون تعریف کنم :))))))))))

نه شوخی کردم ایندفعه سینمایی طور نیست!! 

باشگاه بودم ورزش میکردم یه دفعه صدای گوشیه یکی بلند شد! واویلا سنسی عصبانی شد که چرا گوشیاتونو خاموش نکردین و فلان و بهمان! داشت فحشمون میداد طبق روال همیشگی!!! که من با خودم گفتم عه صدای زنگش چقدر آشناست این که مال منه! اوس گرفتم از تاتامی بیرون اومدم و رفتم به سمت کیفم دیدم که بهله واسه من بوده! خیلی ریلکس طور زل زدم تو چشمای سنسی گفتم خب چیه؟! من دکترم شاید بیمارم تو وضعیت بحرانی ای باشه!!!!!!

نخندین عه! :))))))))

صبح داداشم به محض اینکه چشماشو باز کرد واسش تعریف کردم! این داداش من تا به صورتش آب نزنه حرف نمیزنه! نهایتا جواب سوالارو با اممممم اووووم جواب میده! براش که خوابمو تعریف کردم سایلنت طور وسط خونه میرقصید هر هر میخندیدیم من و مامان :))))))) 

 

+که شادی آنِ من باشد ^_^

 

****

بین پست 169 و 174 من یه خواب دیگه هم دیدم این چند روز! اون بود من بودم یه عالمه آدم دیگه هم بودن! اون زل زده بود به من نگاش که میکردم لبخند میزد! ازش میترسیدم! اولین بار بود که تو خوابم ازش میترسیدم! عکس العملم حتی تو خواب برای خودمم عجیب بود! همینطور که منم تو چشماش نگاه میکردم دستامو گذاشتم رو زمین و سر خوردم عقب! یجورایی انگار رفتم تو تاریکی!!! لبخندش رفت! حالا من میدیدمش اما اون نه! دیگه نمیترسیدم!!!!

 

  • مِلیـ ــچَک

173

داداشم: تو خییلی دوست داشتنی ای!

زن داداشم: خییییییییییییییلیییی!!

داداشم: تو خیلی عزیز مایی!

زنداداشم: خیییییییییییییییلیییی!!

داداشم: تو خیلی ماشاالله داری!

زنداداشم: خییییییییییییییلییییی!!

...

 

آن دو فرزندشان به تازگی نای نای یاد گرفته بود :))))

+یه جوری نای نای میکنه همه باهم غش میکنیم براش^_^

 

#پنبه

  • مِلیـ ــچَک

172

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

170

دلم گرفته! 

کاش دل نداشتم :(((

  • مِلیـ ــچَک

169

خواب دیدم یه خواب عجیب :/

یه پسره که اصلا نمیدونم کیه و چرا یهو پریده وسط خوابم یهو وارد خونمون شد گفت چرا پس با من نامزد کردی؟!!!!! منو میگی روحمم خبر نداشت چشمام چهارتا شده بود!! ولی مامان اینا خبر داشتن!!! اومدم فرار کنم طرف خیلی مجنون بود من یه قدم برمیداشتم اون دو قدم برمیداشت!! جلدی پریدم تو اتاق و درو قفل کردم! محکم به در میکوبید و زار زار گریه میکرد!! عین چی ازش میترسیدم و از طرفی احساس میکردم یه نفر دیگه رو دوس دارم ولی نمیدونستم اون یه نفر دیگه هم کیه!!! نبودین ببینین چه وضعیت شیر تو شیری بود!! بعداز مدت زیادی که گذشت مامان اومد پشت در بهش گفت پسرم بلند شو برو خونتون هلاک شدی!!!!!!! پسرممم! پس خیلی وقته نامزد کردیم!! بعدشم در اتاقو باز کرد! متاسفانه خوابای من همیشه پایان بازن!!!! تازه قرار بود کلی سوال از مامان بپرسم لعنتی!!  

 

+استیکرِ اون دختره که با دستش کوبیده رو صورتش!!! :///

  • مِلیـ ــچَک

+خیلی بریداست ^_^

+به نظرتون خوب میشه بیاد بالای وبلاگ؟!

هدر

  • مِلیـ ــچَک

168

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

167

یه چیزی بگم؟!

من از همه ی متاهل شدن

بیشتر از اونجاش میترسم که صبح بیدار بشه بوی دهنش بیاد بخواد ببوستم ://///////////

 

+و بازهم ://////////

+امروز روز سینگلاست! عاقا/خانوم روزمون مبارک صدسال به این سالها :))))))))))))))))))laughlaughdevil

+11/11/2019

  • مِلیـ ــچَک

166

یه عالمه خانوم با چادر رنگیاشون تو حیاطمونن! از پشت پنجره که نگاشون میکنم یاد فیلم وضعیت سفید میوفتم! با هم حرف میزنن، میخندن، انارایی که چیدیم از باغمون رو انتخاب میکنن ^_^ بعضیاشون میخوان رب انار بگیرن بعضیاشون ترشی میخوان بندازن بعضیای دیگه اشونم که از اون انارای لاکچریه توی جعبه میبرن برای مهموناشون! مامان دیگه بعداز این سه سال یادگرفته چجوری انارا رو وزن بکنه اما بازهم خیلی دقت میکنه که اشتباه نکنه! بابا همیشه میگه فروشندگی و حساب و کتابش خیلی کار سختیه! با یکم اینور و اونور شدنِ وزنه حق الناس به گردن آدم میوفته! برای همینم همیشه یه چیزی اضافه تر از اونچه که باید رو تو کیسه ی مشتری میذاره! مشتریا همون همسایه ها و اقوام و دوستای خانوادگیه همیشگیمونن! مامان امسال حال و حوصله ی رب انار گرفتن نداشت برای همینم یه عالمه انار به همسایه ی روبروییمون داد و به جای پولشون قرار شد رب انارهارو نصف کنن! ایده ی جالبی بود! 

شما لواشک درست میکنید؟! اگه درست میکنید خودشو لواشک میکنید یا کفی که روش گرفته میشه؟!! اگه کفِشو تاحالا دور ریختید بدونید که از زیانکارانید :)))) کفِش ده برابر! نه بیست برابر خوشمزه تر از خودشه *_*

 

+بابا به عنوان خادم داره میره سوریه :)) 

+اونقدر پستای پیش نویس شده دارم که به یه جمله ی حسن ختام نیاز دارن تا پست بشن که قابل شمارش نیستن!!! 

  • مِلیـ ــچَک

165

چرا قیافت اینجوریه؟!!!

سیبیلامو زدم کنار میخوام کله پاچه بخورم!!! :))))))))))))))))))

 

#اسی

  • مِلیـ ــچَک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مِلیـ ــچَک

164

یه سوسک ریزه میزه اومده اتاقم! رو کتاب قدم میزد استکان شیشه ایمو گذاشتم روش! به طرز خیلی خنگی زیر استکان از اینور میره اونور از اونور میاد اینور راه خروج پیدا نمیکنه :)))) 

  • مِلیـ ــچَک

163

پسر دایی ام در فامیل اولین کسی است که به خارج از کشور مهاجرت میکند! سال اول و دوم که کنکور داد و پزشکی قبول نشد از دایی ام قول مهاجرت گرفت! دماغش را عمل کرد و به سربازی رفت! علی تنها پسر از طرف خانواده ی مادری ام بود که پدر اجازه ی بازی کردن با او را به من میداد! آن هم به خاطر رودربایستی اش با دایی بود! سالی والی یکبار از تهران می آمدند شهرستان و چندروزی من و علی رفیق شیش هم میشدیم و میرفت تا نوروزِ سال بعد! بزرگتر که شدیم سلام دادنی دستش را نفشردم! صدایم کردنی جوابش را ندادم! آنقدر تکرار کردم که دیگر رفیق 6 که هیچ رفیق 100 همدیگر هم نبودیم! به بلوغ که رسید به شدت از رفتار های لوسش بدم می آمد! من زودتر بزرگ شده بودم انگار! اما پای هر فالی که وسط می آمد برای خالی نبودن عریضه اسم او را کنار اسم خودم میدادم! فکر میکردم آش کشک خاله ام است در هر صورت! دیروز که شنیدم چیز زیادی به رفتنش نمانده همه ی بچگی کردن هایمان یکباره به سرم هجوم آورد! اوریگامی هایی که با هم میساختیم! نقشه هایی که برای دزدیدن کوسن زیر دستِ دایی میکشیدیم! سینه خیز رفتن هایمان زیر مبلها! و با بی سیم صحبت کردن هایمان! :)))

+سفر بخیر رفیق!! 

+از امتیاز پدرِ قاضی داشتنت استفاده کردی! حرصم کمی درمی آید اما نوش جانت! 

  • مِلیـ ــچَک

162

به طرز بی سابقه ای از اول هفته تا الان آرایشگر محلمون از خانوم بودنم تعریف کرده! مربیم از استایلم! مشاورم از پرانرژی بودنم! مامانِ دوستم از خوشگل بودنم!!!

میترسم صاعقه ای چیزی بزنه تو فرق سرم نصف شم :///

  • مِلیـ ــچَک

161

غنیمت جنگیم نیستش!! 4 روزه که نیستش! هِی به روی خودم نمیارم هِی نمیشه! نیستش پیداش نمیکنم! همیشه من چیزیو پیدا نمیکردم مامان تو سه سوت پیدا میکرد! اما تا الان مامان هم نتونسته پیدا کنه! :(((

 

+اسمشو خیلی اتفاقی گذاشتم! همون موقع که مینا پرسید همه رو انداختی تو سطل زباله؟ گفتم آره! گفت هممممهههه رو؟ گفتم آره! گفت هدفونو هم؟! گفتم نهههههه اون غنیمت جنگیه ^_^

  • مِلیـ ــچَک